بيرون آمدند از آن جمله يكى معشوق من بود چون نظرم به دو افتاد بى خود شدم و بعد از آنكه به هوش آمدم خدام خليفه گفتند امير ترا سلام مىرساند و ميگويد كه چون قصهء محبت تو با اين كنيزك بسمع ما رسيد بر تو رحم نموديم و او را با نفايس اموال و اسباب و صندوقهاى اقمشه با كنيز به من سپرده مراجعت نمودند من سر در پاى آندلبر نهادم و دست او را گرفته بآنخانه درآمديم چون نظرش بر مجلس شراب افتاد گفت اى بيوفا از من فراموش كردهء كه به شراب خوردن نشسته بودى سوگند ياد كردم كه از آن روز باز كه جام مفارقت بر كف نهاده تا امروز دستم بصراحى نرسيده و اكنون بجهة استيلاى غم لحظهء با ياران نشستم اما تو بيان نماى كه سبب ايندولت چه بود و اين راحت بعد از محنت از كجا رو نمود .
اينكه مىبينم به بيداريست يا رب يا بخواب * خويشتن را در چنين راحت پس از چندين عذاب
كنيزك گفت از آن روز باز كه خليفه مرا خريده است امشب به خدمت او رسيده ام و باقى اوقات در خدمت مادر خليفه سيده ميبودم و چون او از حال تو واقف بود پيوسته سخنان آشنا گفته با من مزاح ميفرمود و هرگاه نام تو بر زبان ميآورد من آب از ديده ميگشودم امشب خليفه جمعى از كنيزكان مغنيه را طلبيده من نيز با ايشان به خدمت رفتم و سيده در آنمجلس حاضر بود خليفه با من گفت اگر فلان صوت ميدانى بگوى خدمت كردم و بربط در كنار گرفتم .
بىروان گويندهء كورا سخن دستان بود * علت گفتارش اندر نوك انگشتان بود
و چون گرم سماع گشتم خيال تو در مقابل آمده آب حسرت از مژگان فرو باريدم و اين ابيات بر زبان آوردم .
جان بر لب آمد آفت جانرا خبر كنيد * وى آه و ناله همنفسانرا خبر كنيد
طوفان اشگ خواست ز باران چشم من * زين موج فتنه دو جهانرا خبر كنيد
امير پرسيد كه موجب گريه چيست من متحير ماندم و ندانستم كه در جواب چگويم سيده و كنيزكان بخنديدند و خليفه مادر را سوگند داد كه بيان فرماى كه سبب گريهء اين كنيز و خندهء شما چه بود سيده گفت بگويم به شرط آنكه او را نرنجانى خليفه فرمود كه او را ايمن گردانيدم سيده حال را بتفصيل بيان نمود خليفه روى