نميشدم و بدر اماثل و اعيان ميرفتم و حال خود حكايت ميكردم و از ايشان يارى ميخواستم و هريك به قدر فهم خود با من كلمهء ميگفتند و بعضى بر من ترحم مينمودند و طايفهء ملامت ميكردند و قومى پند ميدادند و بعضى تخويف مينمودند و جماعتى تمسخر و افسوس ميكردند و من از آنسخنان منزجر نميشدم و بگفتگوى ايشان از جستجوى باز نمىايستادم و در اينمدت ترك خدمت مخدومان خود گفته بودم و احوال من پريشان گشته بود و زبان بيانم بمضمون اين رباعى گردان
عشقا تو در آتشى نهادى ما را * درهاى بلا بدل گشادى ما را
صبرا به تو در گريختم تا چه شود * تو نيز بدست باد دادى ما را
در اين اثنا بسمع رسيد كه متقى ميخواهد ديگريرا بمهم من بازدارد شبى با خود انديشه كردم كه اگر از عمل معزول گردم و درويش شوم و چون درويشى با عشق يار شود دمار از نهاد من برآورد و اگر آن كنيزك بدست من آمده بودى تا اكنون از او سير گشتمى و همچنين خود را تا صباح پند ميدادم آخر الامر دل بر صبر نهادم روز ديگر كه خورشيد انور بر سرير فيروزه فام فلك برآمد بدر سراى ولينعمت خود رفته در مصارف امور ايشان نظر كردم و بشرايط شغل خويش قيام نمودم متقى چون مرا بديد شادمان شده بتفقد حال من پرداخته فرمود كه تو حقوق بسيار بر ذمت دولت ما ثابت كردهء و اگر امروز ديگريرا بمنصب تو رسانم مدتى بايد كه بر مزاج خدمت ما واقف گشته بر كيفيت و كميت امور اطلاع يابد آنگاه زبان بنصيحت من گشوده و از هر باب سخنان گفت و چون از ديوان مراجعت نمودم غلام را اشاره كردم كه بآراستن مجلس بزم قيام نمود چه در آنمدت بشرب شراب اقدام ننموده بودم چونمجلس آراسته شد جمعى از دوستان را طلب نمودم و بعد از لحظهء كه دماغ حريفان از كيفيت بادهء ارغوانى گرم شد مطربى طلبيدند گفتم ميترسم كه اگر مغنى بيارم نغمات او سلسله عشق را تحريك دهد بعد از آنكه رفيقان سرمست شدند بمنازل خود مراجعت نمودند و من تنها ماندم قدحهاى مالامال در خيال مشاهدهء يار نوشيدم تا از شب پاسى بگذشت ناگاه به قوت حلقه بر در زدند چنان كه از هيبت آنصدا متوهم گشتم غلام رفته خبر آورد كه غلامان امير المؤمنين آمدهاند گمان بردم كه مگر فرمان سياست من صدور يافته خواستم كه از درى دزديده بيرون گريزم كه خادمان خليفه درآمدند و عماريئى درآوردند و چند كنيزك از عمارى