تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 722

مساهمون:

ص٧٢٢
در خريدارى او تكاهل مينمودم و با خود ميگفتم شايد كه از قيمة او كم كند چندگاه حال بر اينمنوال ميگذرانيدم و هرروز بوثاق آنزن ميرفتم و كنيزك بجهة من بربط مينواخت و از مشاهدهء ديدار آنسرو ناز و استماع آواز آن دلنواز تسكين خاطر نمييافتم روزى بوثاق آن زن رفتم كنيزك را نديدم از حالش پرسيدم گفتند كه بجهة خليفه كنيزكان مغنيه ميخريدند و او را نيز با ايشان به خدمت بردند خليفه او را پسنديده با بعضى از كنيزكان خريدارى نمود چون اين سخن شنيدم عالم نورانى در نظرم ظلمانى گشته آتش شوق مشعله زده بنياد صبر را بيك لحظه بسوخت .
بسا عاشق كه بر هجران دلير است * به آن پندار كز معشوق سير است فلك چون آتش هجران فروزد * چو شمعش تن بكاهد جان بسوزد
روزى چند از دولت وصال يار محروم ماندم قيامت از وجود من برخاسته غلبهء سودا در خورد و خواب من خلل تمام ظاهر ساخت و كار به جائى رسيد كه از انتظام مصالح خويش بازماندم و شب‌وروز آب از ديده ميباريدم و در مفارقت دلدار چون هزاران به صد زبان ميزاريدم .
ما را نبود دلى كه كار آيد از او * جز ناله كه در ديده هزار آيد از او چندان گريم كه كوچها گل گردد * نى رويد و نالهاى زار آيد از او
آخر الامر از پرداخت معاملات متقى و مادرش كه ولينعمت من بودند بازماندم و از انتظام مهمات متقاعد شدم و در معاملات سر كار ايشان خللى تمام راه يافت متقى مرا طلب كرده با من در معاملهء از معاملات مشورت نمود و از غايت استيلاى محبت نميدانستم كه او چه ميگويد متقى گفت ترا متحير و مبهوت و محزون و پريشان‌خاطر مييابم حال خود را با من بگوى من صورت حال براستى عرض كردم و از او استعانت طلبيدم تا نزد امير المؤمنين شفاعت كند كنيزك را به من دهد متقى حال مرا با مادر گفته مادرش قصه مرا بسيده مادر مقتدر عرض كرد سيده گفت مرا از آرزوى ابو الحسن عجب نميآيد كه از خليفه هوس سودا ميپزد اما از تو عجب ميدارم كه ميگوئى خليفه را بگوى كه كنيزك خود را به ديگرى دهد كه آنشخص او را دوست ميدارد چون اين سخن به من رسيده مايوس و محروم شدم اما صبر و قرار و سكون كه مايهء وقار است چون در صدمهء اول بباد رفته بود از تمناى خود متقاعد