تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
سرد از سينه بركشيده بر زبان آورد .
امروز كه در دست توام مرحمتى كن * فردا كه شوم كشته چه سود اشك ندامت
و چون دختر او را وداع كرده بيرونرفت اين رباعى بر زبان راند .
اى آنكه بآمدن قدم رنجانى * هرروز مرا بوعده‌اى رنجانى صد عذر نكو نيامدنرا دانى * يك حيله براى آمدن نتوانى
و بعد از لحظهء از غيبت دلدار نفسى سرد زده جان تسليم كرد و اين آوازه در شهر افتاده اهل آنولايت بغايت اندوهناك شدند و قرب هزار نفر از لطيف طبعان در مصيبت آنجوان جامه در نيل زدند .
اميد كامرانى نيست در عشق * صفاى زندگانى نيست در عشق بود آغاز او خون خوردن و بس * بود انجام كارش مردن و بس
حكيميرا از تعريف عشق پرسيدند جوابداد كه عشق طايريست كه جز دانهء دل نخورد و حكماى عرب گويند عشق از عشقه مشتق است و عشقه گياهيست كه بر هر نهاليكه پيچد آن را خشك گرداند .

حكايت : صاحب جامع الحكايات گويد كه شخصى از معارف بصره با من حكايت كرد

كه ابو الحسن ميمون وزير متقى باللّه عباسى بود و بعد از متقى چون عبد اللّه يزدى ببغداد آمده متقلد امر وزارت شد ابو الحسن را بند كرده ببصره فرستاد و فرمود تا در منزل من فرود آيد و چون ابو الحسن بوثاق من نزول نمود بجهة آنكه مردى شيرين سخن ، چرب‌زبان بود لحظهء از مصاحبت او مفارقت نمينمودم و زمانى از خدمت او غايب نميگشتم و با وجود استعدادات مردى عاشق پيشهء خوش بود روزى حكايت كرد كه در خلافت مقتدر وزير متقى بودم و مهمات پسر خليفه و مادرش را سامان ميدادم در اين اثنا بر كنيزك مطربهء كه ملك زنى بود عاشق شده در صدد بيع او برآمدم خداوند كنيزك گفت كه قيمة او سه هزار مثقال طلا كمتر نيست هركه خواهد بدين بها بخرد چه وصل سبك‌روحان بكابين گران گردد .
هرچه بجايست ببايد فروخت * مهر چنان روى ببايد خريد
و بنابر آنكه من مردى زود سيرم و از مكررات طبعم زود ملول مىشود ترسيدم كه اگر من مبلغ خطير بذل كنم و باندك روزى از وصال او سير شوم و فروختن وى به اين بها صورت نبندد