تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 720

مساهمون:

ص٧٢٠
داده سخنى چند گفت پس نفسى سرد برآورده جان بداد .
خوبرويان چه پرده برگيرند * عاشقان پيششان چنين ميرند

حكايت : آورده‌اند كه جوانى از ولايت خراسان ببلخ آمده به تحصيل علوم اشتغال مينمود

و در علوم عقلى و نقلى يك لحظه از مطالعه و مذاكره و مباحثه نمىآسود تا در اندك زمانى مذكور السنه و افواه گشت از نوادر اتفاقات روزى جوان بر در خانهء يكى از بازاريان گذر كرده ناگاه دخترى سر از دريچه بيرون كرد كه رخسار لالهء رنگش طعنه بر گلبرك طرى و آفتاب خاورى ميزد در ساعت دل بباد داده سوداى وصال يار در سويداى سينه او متمكن شده خلل تمام در خورد و خواب او بديد آمده كار به جائى رسيد كه صاحب فراش شد استاد او طايفهء اطبا را بر سر بالين او فرستاد تا او را علاج كنند و طبيبان ببالين او رفته از اطوار او معلوم كردند كه عاشقست .
درديكه دواى آن وصال تو بود * ز امدشدن طبيب سودى نبود
استاد او جمعى از طلبه را پيش او فرستاد تا از او تحقيق نمايند كه اينشور و فتنه انگيخته كيست آنجماعت بر سر بالين او رفته گفتند در خون خود سعى مكن و سرپوش از طبق بردار و سر عشق پنهان مدار .
نهانيكه خواهى تو او را شكار * همان به كه گردانيش آشكار
پس جوان معشوقهء خود را نشانداد اتفاقا آنمرد كه پدر دختر بود از جملهء مريدان شيخ بود شيخ او را بخواند گفت تو ميدانيكه من در كاريكه در شرع محظور باشد اقدام نمينمايم اكنون جوانى بسبب محبت دختر تو در معرض هلاك افتاده است و صورت حال بالتمام باز گفت و بر زبان راند كه دختر را بر سر بالين او فرست شايد كه جوانرا صحتى روى نمايد مرد بازارى به خانه رفته فرمود تا دختر را آراسته كرده با جماعتى زنان بحجرهء جوان بردند و دختر را گفتند كه طريق شرم و خويشتن‌دارى مسلوك مدار و امروز با او برفق و مدارا تكلم نماى دختر بر سر بالين جوان رفته آغاز تملق و دلنوازى نموده بر زبان راند كه چرا نخست مرا از حال خود آگاه نكردى تا بدواى درد تو اشتغال نمودمى اكنون كه پدرم از حال تو وقوف يافته ميخواهد مرا در سلك ازدواج تو كشد و آن روز همه روز بر سر بالين جوان نشسته بود و شربت و غذا ترتيب ميداد چندانكه شب شد دختر از او اجازت مراجعت خواسته گفت بامداد بازآيم جوان آب در ديده بگردانيد و آه