حكايت : برادرزادهء شيخ ابو بكر شبلى حكايت كرد كه من وقتى بدبيرستان ميرفتم
و اميرزادهء در آن مكتب ميبود كه عارض لاله فامش رشك آفتاب تابان بود و طرهء عنبر بويش غيرت سنبلستان و پسر كفشگرى شيفتهء حركات موزون او شده بود و دل از دست داده بود اميرزاده نيز با او التفات تمام داشت و همواره با او مجالست و مصاحبت مينمود روزى يكى از محتشمان بدان مكتب آمده و اميرزاده را با كفشگر بچه نشسته ديد با اديب گفت پسر كفشگر را از مكتب بيرون كن كه بسبب مجالست او اميرزاده دونهمت و پستفطرت ميگردد اديب پسر كفشگر را از مكتب بيرون كرد بيچاره روزى چند معشوق را نديده بر بستر هلاك افتاد و باميرزاده پيغام داد كه كارم بجان و كارد به استخوان رسيده اگر رسم دلدارى بجاى آرى از كرم تو بديع نباشد اميرزاده جواب داد كه دل خود را نزد ما فرست تا بتعهد او پردازيم كفشگر قاصد را گفت زمانى توقف نماى و بعد از لحظهء به خانه درآى طبقى سرپوشيده مىبينى نزد اميرزاده بر اين سخن گفته به خانه درآمد و شكم خود را شكافته دل خود را بيرون آورده بر طبق نهاد و همان لحظه جانداد قاصد بدرون رفته آنطبق را همچنان سرپوشيده نزد امير برده صورت حال بيان نمود اميرزاده متحير شده از گفتن آنسخن پشيمان شد .
شد ديده بعشق رهنمون دل من * تا ساخت پر از غصه درون دل من
زنهار اگر دلم نماند روزى * از ديده طلب كنيد خون دل من
حكايت : محمد بن اسحق در كتاب مغازى خود آورده است
كه روزى حضرت مقدس نبوى صلى اللّه عليه و إله لشكرى بسردارى خالد بن الوليد بقبيلهاى فرستاد و با وجود آنكه آنقبيله مسلمان بودند سلاح پوشيده در برابر خالد آمدند و آنطايفه در جاهليت عم خالد را كشته بودند چون نظر خالد بدانطايفه افتاد فرمود كه سلاح بيندازيد آن بيچارها سلاح افكندند امر كرد تا دست يكان يكانرا بر عقب بستند هرچند آنجماعت گفتند ما مسلمانيم فايدهء بر آن مترتب نشد چون شب شد خالد حكم بقتل مردان آن قبيله كرد و در ميان آنقبيله مردى ضعيف و نحيف بود با يكى از اصحاب رسول گفت كه از تو التماسى دارم كه مرا بنزد يكى از زنان قبيله برى تا وصيتى كنم آنشخص را بخيمهء كه زنان آنقبيله بود برده جوان زنى را از آنميان آواز