گرفتاران خود مگذار و اين عذر سقيم را بگذار دختر گفت شفقت و مرحمت من نسبت به آن جوان بيش از مرحمت تست نسبت به او من مىدانم كه مصلحت او نيست كه مرا بهبنيد و چون عذر مسموع نميدارى برو و پيش او بنشين تا من بر شما بگذرم اصمعى گويد نزد جوان رفتم و گفتم آگاهباش كه از دلدار تو التماس كردهام تا خود را به تو نمايد در اين سخن بودم كه ناگاه آندختر از دور پيدا شد و دامن بر زمين ميكشيد و گردى از آن بر هوا ميشد چون نظر جوان بر او افتاد نعره زده در آن ديگدان افتاد تا او را از آنموضع برميداشتم چند جاى اندام او سوخته بود و من به خانه مراجعت نمودم آندختر با من عتاب كرده گفت آنچه امروز بدان نامراد رسيد بسبب تو بود و اكنون ترا معلوم شد كه چون او طاقت رفتار ما ندارد چگونه تاب ديدار ما دارد شخصى را از قبيلهء بنى عذره سئوال نمودند كه سبب چيست كه هركه در قبيلهء شما عاشق شود بميرد جواب داد كه « لان فى قلوبنا خفة و فى نسائنا عفة »
رسمى است قديم سوگوارى در عشق * شرطيست عظيم بيقرارى در عشق
دارى سر اينحديث بايد كه چو شمع * سر دربازى و پاىدارى در عشق
حكايت : آوردهاند كه توانگر بچهء در دام عشق كنيزكى افتاده
او را ببهاى عظيم خريدارى نموده وى را به خانه برده كنيزك روى به ديوار كرده هرچند كه جوان با او گرمى كرد و از سر لطف سخنان گفت فايدهء بر آن مترتب نشده كنيزك زبان بسخن نگشوده روى بجانب او نكرد بيچاره بيگبارگى عنان اصطبار از دست داده صورت واقعه را با دوستى در ميان نهاد آنشخص گفت روزى چند طعام و شراب از او بازگير جوان بموجب فرموده عمل نموده كنيزك مضطر گشته گفت ايخواجه دوستان با دوستان چنين كنند .
آخر اى پيمان گسل ياران بياران اين كنند * دوستان بيموجبى با دوستاران اين كنند
جوان چون معشوقه را رام و صيد را در دام ديد گفت اى آرزوى جان چه طعام ميخواهى گفت حلوا هوس دارم جوان چون آغاز حلوا پختن كرد كنيزك سخنان عتابآميز گفت جوان چون از ذوق كلام معشوقه بى خبر شده بود كه انگشتان بجاى ديك در ديگ كرده حلوا حركت ميداد كنيزك فرياد كرد كه ايخواجه دست نگهدار چون جوان نگاه كرد هر پنج انگشت او سوخته بود و خبرش نبود .
گرش بهبينى و دست از ترنج نشناسى * روا بود كه ملامت كنى زليخا را