بود وقتى با جماعتى از جوانان كه ياران او بودند در محلهء از محلات بغداد ميگذشت ناگاه نظرش بر كنيزكى افتاد كه در حسن و ملاحت و لطف و صباحت بىنظير بود .
اگر از فروغ رويش بفلك رسد شعاعى * همه ذرهء هوا را مه و آفتاب بينى
بيك نظر مرغ دلش در دام محبت آورده عشق زور آورد و خللى كلى بدماغ او راه يافت خواب و آرام رخت از ساحتش بيرون برد .
اين هردو گرد بالش مشكين ديده را * شبهاست تا به كار نيايد براى خواب
و صورت حال خود را پنهان داشته قطعا با رفقا از آنباب هيچ نميگفت و هميشه بطوف كوى دلدار ميرفت نوبتى آنكنيزك را ديده رنگش متغير گشت و اضطراب تمام در او بديد آمد هرچند ياران خواستند كه از او تحقيق نمايند كه حال چيست و اين اضطراب از جهة كيست سرپوش از سر طبق برنگرفت عاقبت از ياران دورى جسته انزوا و انقطاع پيشه كرده جان در سر عشق و عاشقى كرد
حكايت : استاد ابو القاسم قشيرى رحمه اللّه در مصنف خود آورده
كه اصمعى گفت نوبتى در اثناى اسفار بقبيله بنى عذره رسيده نزول نمودم و بيشتر آنقبيله مردم عاشقپيشهء عشقانديشه باشند و برقت دل و لطافت طبع موصوف چون بقبيله مذكور رسيدم بوثاق شخصى فرود آمدم و بعد از لحظه بيرون آمده برسم سير گرد قبيله ميگشتم ناگاه جوانى ديدم ضعيفتر از هلال و نزارتر از خلال با رخى زعفرانى و خطى ريحانى بر سر پاى نشسته آتش در زير ديگ ميافروخت و با خود زمزمه ميكرد گوش به او داشتم اين رباعى ميخواند
عشق آمدوشد چه خونم اندر رگوپوست * تا ساخت ز خود تهى و پر ساخت ز دوست
اجزاى وجودم همگى دوست گرفت * نامى است ز من با من و باقى همه اوست
از شخصى پرسيدم كه اينجوان كيست و صورت حال او چيست گفتند وى بر آندختريكه تو در وثاق او آمدهء عاشقست و با وجود كه دختر خويش ويست ده سالست كه يكديگر را نديدهاند اصمعى گويد به خانه بازگشتم و حال آنجوان با دختر تقرير كردم دختر گفت راست است او دل ريش غمزهء منست گفتم عرب رعايت خاطر مهمان را از واجبات ميدانند و من مهمان شماام از تو التماس ميكنم كه امروز بديدار خود آن بيچاره را ميزبانى كنى دختر گفت صلاح او در آن نيست اصمعى گفت پنداشتم كه بهانه مىكند گفتم ايدختر از گرفتارى قيامت اگر مىانديشى يكباره جانب