وليعهد ساخته بود زينب كذبه دعوى كرد كه از اولاد على بن ابيطالب است او را نزد امام رضا عليه السّلام آوردند امام با مأمون گفت كه حديثى از سيد عالم صلى اللّه عليه و إله هست كه لحوم اولاد فاطمه بر سباع حرامست و پنجه و دندان هيچ درنده به خون ايشان آلوده نگردد « قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله لحوم ولد فاطمة محرمة على السباع » اكنون زينب در خانهايكه سباع ضاره در آنجا محبوسند درآيد اگر به او ضررى نرسيد صادق باشد و الا فلا زينب گفت ابتدا به تو ميكنم امام رضا بدانخانه درآمده ميان شيران دو ركعت نماز بگذارد و لحظهاى توقف نمود شيران در كنجى خزيده دم مىجنبانيدند و تملق ميكردند چون امام از آنخانه بيرون آمد زينب را تكليف كردند كه به خانه درآيد قبول نكرد او را بعنف گرفته در آنخانه افكندند و شيران گرسنه او را پارهپاره ساختند
حكايت : از قاضى ثابت مرويست كه در كوفه به منزل عمرو بن يحيى علوى رفتم
غلامان او درآمده گفتند فلانرا در بيشه شير برده عمرو تعجب نموده گفت پدر او را نيز در همان بيشه شير برده و اين از نوادر اتفاقاتست روز ديگر غلامان آمده گفتند آنشخص را كه شير برده بود بسلامت بازآمد عمرو گفت بيائيد تا به منزل او رويم و از حقيقت حالش استفسار نمائيم باتفاق به منزل او شتافته از حالش سئوال كرديم گفت سواره در بيشه ميرفتم ناگاه شيرى درآمده مرا از اسب درربوده بدرون بيشه برد و من از غايت خوف بيهوش شدم ناگاه آوازى از طرفى برآمده خوكى متوجه شير شد و شير مرا گذاشته به پيكار او شتافت من به زحمت تمام برخاستم و اندك جراحتى داشتم آهستهآهسته ميرفتم ناگاه بموضعى رسيدم كه استخوانهاى آدم ريخته بود كه شير ايشانرا خورده بود در اين اثنا پايم بزنجيرى برآمد نگاه كردم هميانى زر بود كه بضرب ناخن شير شكافته شده دينارى چند ريخته بود آن را برداشتم و بدان سبب قوتى تمام يافته از بيشه بيرون آمدم جماعتى از راهگذريان به من رسيده مرا بر ستورى نشانده بكوفه آوردند چون هميانرا گشودم نسخهء چند به خط پدر خود يافتم كه در معاملات خود نوشته بود دانستم كه آنزر حق من بوده است .
فصل هشتم از جزو هشتم در ذكر جماعتى كه ببلاى عاشقى گرفتار شدند و برخى بمراد خود رسيدند و بعضى دست در گردن مقصود حمايل نتوانستند كرد
در تاريخ بغداد مسطور است كه محمد بن عبد الرحمن بن ثابت كه از زهاد بغداد