تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 715

مساهمون:

ص٧١٥
ابراهيم گفت در آنولا كه سيف الدوله لشكر باستمداد آذربايجان فرستاد روزى در اثناء راه برودخانهء رسيديم كه عبور از آنجا تعذرى داشت و پل بر آن آب بسته بودند در حالتى كه لشكر و حشم از پل ميگذشتند و زنى طفلكى در قماط پيچيده در دست گرفته در ميان سواران افتاد تا از پل عبور كند ناگاه اسبى بر او خورده طفل از دستش جدا شده در آب رسيد و غوطه خورده بر روى افتاد ناگاه عقابى كه در فضاى هوا پرواز مينمود به گمان طعمه از هوا فرود آمده كودكرا از روى آب درربوده پرواز كرد سواران از عقب عقاب تاخته نعره زدند و عقاب طفل را بر زمين نهاده خواست كه آنغماط از او بازكند سواران رسيدند و او را از چنگال عقاب خلاص ساخته بمادرش رسانيدند كه موئى از اندام او نيازرده بود

حكايت : ابو القاسم علوى روايت كرد كه نوبتى از بغداد عزيمت كوفه كردم

در راه ببيشهء رسيدم و من پيش از كاروان ميرفتم ناگاه درازگوش من بايستاد هرچند جهد كردم حركت نكرد در اين اثنا نظرم بر شيرى افتاد كه نزديك به من ايستاده بود بمرتبهء كه بخار دهان او به من ميرسيد از درازگوش فرود آمده كلمهء شهادت بر زبان راندم و حيات طبيعى را وداع كردم در اين حين بخاطرم رسيد كه مردم بشرم شير مثل زنند و ميگويند هركه نظر بر چشم شير اندازد شير را شرم آيد كه او را بشكند من چشم در روى او بگشادم آنشير دهان بازكرده در من نگريست و چنان به من نزديك شد كه نكهت دهانش به من ميرسيد در اين اثنا غلام من آمده چون نظرش بر شير افتاد فرياد برآورد و گفت اى مسلمانان خداوند مرا دريابيد كه شير قصد او دارد در اين اثنا شير بر او حمله آورد و از پشت زمينش درربود و من خلاص يافتم و چون بكوفه رسيدم و اينخبر بكوفه رسيده بود معارف آنديار بتهنيت من ميآمدند و بجهة دفع آن بلا مبارك باد ميگفتند از آن جمله ابو على عم يحيى بنزديك من آمد و مرا بسلامت بدن تهنيت گفت و از صورت حال استفسار نمود من حال گذشته بيان نمودم بر زبان آورد كه از شير چرا ترسيدى ندانسته‌اى كه گوشت فرزندان فاطمه زهرا بر جمله سباع حرامست من گفتم اينسخن را كه گفت ؟ فرمود در صحت اينحديث شك و شبهه بخاطر راه مدهى كه حديث زينب كذابه با على بن موسى الرضا عليه السّلام مشهور است گفتم مردم ميگويند كه آنحكايت را شيعه بسته و افترا كرده‌اند گفت معاذ اللّه من از ثقات شنيده‌ام كه در عهد على بن موسى الرضا عليه السّلام در وقتى كه مامون آنحضرت را