تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤
مدهوش افتاده افعى بگريخت و تا او را از آنموضع نقل كردند جانداده بعد از يك سال روزى فكرت بر من مستولى شده غصهء تخريب مزرعه بر خاطرم هجوم آورده بود و سر به زانو نهاده محزون نشسته بودم در اين اثنا شخصى رسيده از آن افعى سئوال كرد گفتم همچنان هست گفت آمده‌ام تا آن بلا را دفع كنم من او را نصيحت كردم و حكايت مار افسايان تقرير نمودم گفت ايشانهم ياران من بودند و زندگانى من بىايشان تلخ شده و بدين نيت مسافت دور و دراز طى كرده‌ام كه انتقام ايشان بكشم گفتم معارف شهر را گواه كن كه بارادهء خود متوجه اين امر خطير ميشوى مرا در آنباب دخلى نيست تا اگر كشته شوى من معذور باشم آنمرد جمعى را گواه گرفته متوجه آن مزرعه گشت و چون به مكان آن افعى رسيديم من بر بامى رفتم و او بدستور ديگران روغن در خود ماليده در آن امر مبالغه نمود و دخنه سوخته افعى از دور پيدا شده بر او حمله آورد وى برجسته آن بلا را بگرفت افعى او را زخمى زده آنشير مرد بآنزخم ملتفت نشده و دهان افعى را محكم بسته او را در سله انداخت و كارد كشيده انگشت خود ببريد و بيهوش شد و چون او را از آنجا نقل كرده به هوش بازآمده كودكى ديد كه ليمو مىخورد گفت در بلاد شما اين ميوه مىباشد گفتم بسيار آنشخص ليمو طلبيده و پارهء بخورد و پارهء بر آنجراحت ماليده گفت اين ترياق زهر است و اگر برادران من از آنميوه آگاه ميگشتند و از اين ميخوردند زهر در بدن ايشان سرايت نميكرد و آنشب نزد ما بود روز ديگر برخاسته سر و دم افعى را بزد و ميانش را در پاتيله بجوشاند و عزم رفتن كرد از او سئوال كردم كه آنروغن چه بود گفت طلق محلول و اگر كسى اندام بدان طلا كند آتش و زهر مار بر او كار نكند برادران من از آنجهة هلاك شدند كه اين روغن براندام ايشان خشك شده بود و مرا نيز كه زخم زد بجهة اين علت بود و نيز ديرى بود كه افعى نگرفته بودم من او را صله نيكو دادم و ضباع از معرض ضياع بيرون آمد

حكايت : ابن ابى سلمه عسكرى گويد كه شخصى به مرض فالج گرفتار شده

او را بعسكر مكرم آوردند تا علاج كنند چون دست و پاى و زبان او از كار مانده بود كسى ويرا در خانه نگذاشت ناچار او را در صحرا گذاشتند و در آنديار عقرب بسيار مىباشد در شب او را گزيدند و صباح مرض بالكليه زايل شده بود و آنمرد صحت يافت و باندك علاجى مزاجش باعتدال بازآمد

حكايت : هيثم

بن