تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 713

مساهمون:

ص٧١٣
اطراف آن بيشه آمده مجتمع ميشدند تا مهم به جائى رسيد كه قريب صد شير و چند پلنگ و سباع ضاره جمعشدند و چون آنحالت مشاهده نموديم وداع حيات كرديم و بمرتبه‌اى وهم بر ما استيلا يافت كه نزديك بود عقل ما زايل گردد و عاقبت همهء شيران باتفاق نعره زدند ناگاه شيرى سياه از درون بيشه بيرون آمد مقابل گاو ميشى با كمرى در غايت لاغرى و پنجهء قوى و سر بزرك چون سباع او را ديدند مجموع روى بر زمين نهادند و آنشير مهيب برگرد كوشك گرديده خود را گرد كرد و بيك جستن بر در غرفه نشست و پنجه بر آندر زده يك تخته بشكست و چنگال محكم ساخته خواست كه باندرون آيد يكى از ما داسى كه در دست داشت بر دست شير زده برهم شكافت و شير چون زخمى منكر خورده از آن بالا فروجسته نعره‌زنان روى بگريز نهاده هر شيرى كه پيش او ميرسيد آنشير سياه او را مجروح ميساخت و مجموع از بيم او بگريختند و صحرا خالى شد و ما از آنغرفه فرود آمديم و جان از آنورطه بسلامت برديم

حكايت : از مسعود ضبى منقولست كه گفت در اهواز مزرعه نفيس خريدم

و مدتى از محصولات آن منتفع ميبودم سالى چنان اتفاق افتاد كه افعى عظيم در آنمزرعه پيدا شده هر برزگر كه آنجا ميرفت ميكشت تا كار به جائى رسيد كه ديگر كسى به آنجا نرفت و مزرعه خراب گشت روزى ما را فسائى رفته حال آن افعى باز گفتم آنمرد بآنموضع آمده خطى كشيد و در ميان آنخط نشسته بدوالى كه همراه داشت تدفين نمود و كلمهء چند بر زبان راند ناگاه آن افعى مانند شهاب ثاقب دررسيده بدان خطوط التفات ننمود و بدانمرد حملهء كرده زخمى بر وى زد و آن بيچاره برفور هلاك گشت و اينخبر بسمع ما رافسائيان رسيده همه ترسيدند بعد از مدتى مردى از آنجماعت آمده احوال مزرعه پرسيد و از حال افعى استفسار نمود گفتم برقرار است و بشومى او از آنباغ و مزرعه به من نفعى نميرسد آنشخص گفت من آمده‌ام تا شر او را دفع كنم گفتم ايجوان آن افعى را مزاج ساير ماران نيست زهر او بغايت قاتلست و حال آنمرد ما رافسان بيان كردم گفت من برادر اويم آمده‌ام تا كينهء او را بخواهم يا به او ملحق گردم او را بآنموضع بردم آنمرد شاگرد خود را فرمود تا شيشهء روغن كه همراه داشت بيرون آورده همه اندام او را چرب كرد و چيزى بر آتش نهاده دعائى بخواند چون دود او برآمد افعى پيدا شده آنمرد دست يا زيده افعى را بگرفت آن افعى برگشته زخمى بر او زد و آن بيچاره