نكرده و مردم بايذاى يهود دست درآوردند آن بيچاره آغاز نالهوزارى كرد مرا بر حال او رحم آمده گفتم دست از او بداريد و مرا نزد حاكم بريد تا صورت حال بازگويم چون مرا پيش والى بردند آنچه ديده بودم تقرير نمودم و زر بازدادم حاكم و ياران تعجب ميكردند و در حق من باضعاف آن انعام فرمودند
حكايت : يكى از تجار روايت نمود كه نوبتى بسفرى ميرفتم
چونكاروان بجنگل مازندران رسيد شبى در اثناء راه خواب بر من غلبه كرده خود را نگاه نتوانستم داشت ناچار بگوشهء بخواب رفتم چون بيدار شدم كاروان رفته بود و صبح دميده بر عقب ايشان بشتافتم ناگاه آواز شيرى بسمع من رسيد و هم و هراس بر من غالب شد و موضعى خواستم كه پناه به آنجا برم درختى عظيم بنظرم برآمد بر آندرخت رفتم همان لحظه شير رسيده در زير درخت بايستاد و دم بر زمين ميزد و مترصد فرود آمدن من ميبود در اين اثنا آوازى مهيب از بالاى سر خود شنيدم نگاه كردم خرسى ديدم كه پيش از من گريخته و بر درخت رفته خوف من زياده شد گفتم در ميان دو بلاى عظيم افتادم تدبيرى بايد انديشيد در اين اثنا بخاطرم رسيد كه ارهء كاردى دارم از ميان بركشيدم و شاخى كه خرس بر آن نشسته بود آغاز بريدن كردم چون نزديك شد كه شاخ بريده شود خرس خواست كه از آنشاخ بشاخ ديگر جهد از گرانى جثهء او شاخ بشكست و خرس بيفتاد و شير در پى او شتافته خرس روى بفرار نهاد و شير او را تعاقب نموده من شكر ايزدى بجاى آوردم و از درخت فرود آمدم و خود را بكاروان رسانيدم .
حكايت : آوردهاند كه نوبتى عامل واسط جماعتى را فرستاد
تا از بيشهاى كه در آن نواحى بود نى دروده بياورند آنجماعت بآنموضع رفته بدرودن نى اشتغال نمودند ناگاه يكى از آنطايفه را نظر بر شيربچه افتاد كه در برابر گربه - اى بيش نبود فى الفور داس برآورده آنشيربچه را بكشت چونرفقا آن حالت را مشاهده نمودند زبان بملامت او گشودند كه چرا بر اين حركت اقدام نمودى همين لحظه مادر اين شيربچه بيايد و ما را هلاك گرداند مقارن اين حال آواز شير برآمد راوى گويد كه بر كنار آن بيشه عمارتى خراب بود و غرفهاى از آن باقى مانده بود و درى داشت بحيله تمام به بالاى غرفه رفته در را بستيم شير رسيده چون بچه را كشته ديد و ما را در آنغرفه يافت متوجه آنكوشك شده نتوانست كه به بالا آيد بانگى كرده جفتش نيز بيامد و هردو هرچند سعى كردند به بالا نتوانستند آمد هر ساعت نعره ميزدند و سباع ضاره از