ميكرد چون نماز ديگر رسيد زورقى بديد آمد جماعتى در آنجا نشسته در من نظر ميكردند چون نماز ديگر شد بر آنطايفه آواز دادم آنطايفه گفتند مگر جاسوسيت و اگر نه اينموضع چه جاى مقام است من جراحتهاى خود را بر ايشان نمودم و بشير اشاره كردم و حال خويش بيان نمودم كشتى بساحل آورده و مرا بآنحال مشاهده نموده رقت كردند و مرا در كشتى نشاندند همان لحظه از هوش رفته يكشبانهروز بيهوش بودم چون به هوش آمدم ديدم جامهء پاك در من پوشانيده بودند و جراحتهاى مرا روغن زيت ماليده چون در خود قوتى ديدم بحيات خويش اميدوار گشتم اهل كشتى چون بقصبهء هيت رسيدند عامل آنديار را از حال من خبردار كردند به حيات من خوشحال شده بديدن من آمد و مرا به منزل خود برده چون احوال من استماع كرد بر زبان آورد كه از آنجا كه بر شير سوار شدهء تا كنار فرات بيست فرسنگ است آنگاه اسباب سفر من مهيا كرده ببغداد روان ساخت و مدت هفت ماه صاحب فراش بودم بعد از آنكه بهتر شدم وزير مرا باينشهر فرستاد
حكايت : صاحب جامع الحكايات آورده
كه يكى از دوستان روزى حكايت كرد كه در بعضى اسفار بكاروانسرائى نزول كردم فصل تابستان بود و بر بام سراى آسوده بودم و در جوار من مردى بود كه بوزينهء داشت نيم شب آنجا نور ميخى كه بر آن بسته بودند قطع كرده آهنگ مباشرت زن صاحب خويش كرد چون نزديك زن رفت من برخاستم و نظر برو دوختم بوزينه بازگشته بعد از زمانيكه من بخفتم بارديگر او بر سر كار خويش رفت نوبت دوم برخاستم بوزينه سر جوالى گشوده كيسهء زر پيش من نهاده دانستم كه مرا رشوت ميدهد خود را در خواب ساختم بوزينه در پيش آنزن رفته او را بيدار ساخت و زن بند شلوار گشوده بوزينه مباشرت كرد من از مشاهده آنحال متعجب شدم و چون روز روشن شد صاحب بوزينه فرياد برآورد كه زر مرا بردهاند و از اينجماعت بيرون نيست و با كاروانسرادار گفت در كاروانسرا را بهبند و در كوچك بگشا و اينمردم يكيك از پيش اين بوزينه بگذرند هركه اينبوزينه در او آويزد مال من نزد اوست كاروانسرادار بموجب اشارهء او عمل نموده اهل كاروانسرا يكانيكان بيرون ميرفتند و بوزينه بهيچكدام التفات نمىنمود من نيز بيرون رفتم و بوزينه تغافل كرد در اين اثنا جهودى خواست كه بيرون رود در او آويخت فورا گفت كه مال اينمرد دارد يهود هرچند سوگند خورد كه مال تو من نبردهام قبول