تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 707

مساهمون:

ص٧٠٧
نخواهد رسيد همان بهتر كه بر جان من منت نهى آنشخص دست‌وپاى مرا بسته در گوشهء بينداخت و اموال ما را برداشته روانشد آن روز همچنان افتاده بودم و در آخر روز خود را گشودم و چون بغايت تشنه بودم در طلب آب بهرطرف پويان شدم چون شب درآمد ناگاه از دور آتشى ديدم به گمان آنكه آبادانيست متوجه آنطرف شدم چون نزديك رسيدم آواز العطش برآوردم مردى با تيغ كشيده از خيمه بيرون دويد چون نگاه كردم همان دزد را ديدم كه ما را برهنه ساخته بود بانك بر من زده قصد قتل من كرد زنيكه با او در آنخيمه بود درخواست كرد كه او را اينجا مكش بنابر آن مرا دور تر برده بجوئى خشك رسيد و مرا بر زمين زده چونخواست كه مرا هلاك گرداند آواز شيرى برآمد من از غايت بيم و هراس بيهوش شده بودم چون به حال خود آمدم ديدم كه شير نصف اعضا و احشاى او را خورده بود شكر الهى بتقديم رسانيده شمشير او را برگرفته پيش زن رفتم گفت آنمرد را كشتى گفتم خداى او را كشت و از زن نشان دفاين وى خواستم و او را تهديد كردم چند جا نشان داد آن اموالرا برداشتم و صورت حال از آنزن پرسيدم گفت من از فلان قريه‌ام و اينمرد مرا به زور و تغلب آورده بود پس او را به آن ديه رسانيدم و از جملهء ارباب ثروت گشتم .

حكايت : غلام ابن اليمان روايت كرد كه من در بصره خدمت تاجرى ميكردم

روزى پانصد مثقال نقره در كيسه كرده از بصره عزيمت ابله نمودم و بر لب دجله آمدم تا زورقى بكرايه بگيرم ناگاه مرديرا ديدم كه كشتى خالى داشت آنكشتى را باجرت گرفته روانشدم و كيسهء زر پيش خود گذاشتم چون كشتى از در مسمار گذشت نابينائى ديدم كه بر لب آب قرآن ميخواند بصوتى حزين چنانچه دلم از استماع صوت آن بياسود در اين اثنا ملاح تكبير گفته نابينا آواز داد كه ايملاح مردى فقيرم و نابينا ميترسم كه شب درآيد و در اينموضع سباع ضاره مرا ضايع سازد چه شود اگر مرا بآبادانى رسانى ملاح او را دشنام داد من ملاح را ملامت كرده گفتم نابينائى حافظ قرآن از تو التماس سهلى مىكند و تو زبان بشتم او ميگشائى اين چه قساوت قلبست كه تو دارى ملاح كشتى بسوى او برده او را بزورق درآورد و پير همچنان قرآن ميخواند و من باستماع مشغول بودم چون قريب بابله رسيديم ترك قرائت كرده خواست كه از كشتى بيرون آيد نگاه كرده كيسهء زر نديدم فرياد برآوردم كه سيم من كه برد ملاح چون اينسخن