آنها را بردارم ديگر نياورد صبر كردم تا پانزده دينار بيرون آورد و لحظهء بر بالاى آنزرها نشسته و برجست و بازى كرد آنگاه خواست كه يكيك را بسوراخ برد سنگى بجانب او انداختم موش بگريخت و من آنزرها را در تصرف آوردم و چونغلام از بازار معاودت نمود دينارى به او دادم كه ببازار برده بيل و تبر بياورد غلام بموجب فرموده عمل نمود و هردو باتفاق آنسوراخ را شكافتيم ديگى پر از زر سرخ ظاهر شد آن را برگرفته شكر نعماى الهى بجاى آوردم و از آن مشقت خلاص يافتم
حكايت : احمد بن مسروق عامل اهواز گفت
كه من با رفيقى ملازم خدمت اسحق بن ابراهيم طاهرى بوديم چون او وفات يافت ما بىشغل بمانديم و وجوه اخراجات از ذخيرهء كه اندوخته بوديم ترتيب ميداديم بعد از مدتى رفيق من ملول شده بسامره رفت و به خدمت فتح بن خاقان وزير متوكل عباسى پيوسته احوال او انتظام تمام يافت رقعهء نوشته مرا به خدمت وزير استدعا نمود و در آنزمانكه نامهء او رسيد بر خرج يكروزه قادر نبودم بنابر آن در حركت و سكون متردد شدم ناگاه زنى كه ميان ما محبت قديمى و آشنائى سابق بود مرا بضيافت تكليف نموده بر زبان آورد كه امروز لحظهء به منزل ما قدمرنجه فرماى تا كنيزكان براى تو سماع كنند شايد كه دلت بگشايد و من به خانه او شتافتم بطى فربه مىپرورد و بجهة من بسمل كرده چون حوصله آنطاير را بشكافت دانهء لعلى گرانبها از حوصلهء او بيرون آمد چون لعل بسبب طول مدت مكث در حوصلهء مرغ بدرنگ و سياه بود زن آن را به من نموده گفت بنگر كه سنگى بچهبزرگى خورده است من آن را گرفته دانستم كه سنگ نيست روز ديگر نزديك جوهرى كه دوست من بود برده به او نمودم وى آن لعل را به آب گرم شسته جلا داد و بجهة من به صد و سى مثقال طلا بفروخت و من از آنوجه اسبى خريده به خدمت فتح بن خاقان رفتم و ملازم گشتم روزى ابو نوح كه نايب وزير بود با من گفت تو احمد بن مسروق نيستى گفتم هستم گفت براى تو عملى مرغوب پيدا كردهام و مرا به خدمت متوكل برده عمل اهواز به من رجوع گشت و بجهة ترتيب اسباب تجمل مبلغ سى هزار درم از خزانه به من دادند
آن را كه خداى دولتى خواهد داد * ناگاه ز سنگ خاره بيرون آيد
و چون بوداع ابو نوح رفتم حكايت آنزن و بط و يافتن لعل بيان كردم گفت مرا نيز به مثل اينواقعه دست داده نوبتى از سفرى ميآمدم ناگاه بديهى رسيدم در آن