اما عادت آن بيسعادت آنبود كه چون كسى بر آنرباط نزول كردى در شب او را بقتل آورده اموال او را تصرف نمودى چون من در آنرباط فرود آمدم رباطبان بيرون آمده ديد كه من بر اسب قيمتى سوارم و جامهاى نفيس دارم در من طمع كرده و من از شيوهء او بى خبر بودم چون بخانهء از خانهاى رباط فرود آمدم رباطبان طعام حاضر كرده گفت به شراب رغبت ميكنى گفتم آرى آنشخص صراحى شراب بدست پسر خود كه جوانى صبيح الوجه موزون الحركات بود داده نزد من فرستاد تا ساقى باشد پسر آمد و با من آغاز حريفى كرد و چون جرعهء چند آشاميدم مرا به او ميلى روى نموده در او آويختم -
گه بوسه بر لبش زدمى گاه بر دهان
- و چون وقت خواب رسيد رباطبان براى من در خانه بستر افكنده پسر را بر در آنخانه بخوابانيد و من همهشب از ذوق وصل و شوق اتصال او بخواب نميرفتم ناگاه رباطبانرا ديدم كه مانند زبانيه با تيغى همچون زبانهء آتش بآنخانه توجه نمود و چون من نقل مكان كرده بودم از من درگذشته خنجر بر سينهء پسر خود زده او را بر زمين دوخت چون اين صورت مشاهده كردم شمشير كشيده بانك بر وى زدم چون آن مدبر پسر را مرده و مرا زنده ديد دود حيرت بكاخ دماغش متصاعد گشته آغاز عجز و نياز كرده بر زبان آورد كه عاقبت غدر ديدم و شربتى كه از براى تو مهيا ساخته بودم چشيدم اكنون بشكرانهء سلامتى خود مرا زينهار ده گفتم خنجر از دست بينداز آن غدار خنجر از دست انداخته دست او را از عقب بستم و بدر رباط آورده در اين اثنا سوارى چند از بيابان دررسيدند من صورت حال با آنجماعت گفتم ايشان بدرون رباط آمده اموال فراوان يافتند كه آنملعون به طول مدت مردم را كشته بود و اموال مقتولانرا تصرف نموده و مجموع آنها را بيرون آورده قسمت كردند و حصه من زياده تكلف نمودند و رباطبانرا بقتل رسانيدند
حكايت : از ابن سازح منقولست كه گفت نوبتى عزيمت سفرى داشتم
گفتند در راه دزدى خونخوار است كه كسى را مقاومت وى نيست و من از آنمعنى بسى انديشناك بودم ، چون يك منزل قطع كردم جوانى با من همراه شد با سلاح تمام كه آثار شجاعت از او ظاهر ميگشت چون بدانمنزل رسيديم كه دزد در آنجا بود ناگاه آنشخص مانند شعله از آبگيرى خراب بيرون آمده سر راه بر من گرفت رفيق من بقدم مقاتله پيش رفته بيكضرب تيغ بر خاك هلاك افتاد دزد قصد من كرد گفتم ايجوانمرد در حين مقاتله با رفيق مدد نكردم و هرچه دارم بيمضايقه تسليم مىنمايم و از قتل من ترا نفعى