تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 705

مساهمون:

ص٧٠٥
قريه تره‌زارى بود ميان آن تره‌زار حوضى مملو از آب زلال بود ساعتى بر كنار حوض نشستم و از صفاى آن محظوظ ميبودم ناگاه نظرم بر خرقهء افتاد كه در ته آب مينمود و چيزى در آن بسته بود ، دست دراز كرده آن را بيرون آوردم ، در آنخرقه سيصد مثقال طلا بود

حكايت : صاحب كتاب فرج بعد الشده قاضى ابو الحسن تنوخى گويد

در جوار من مردى بود از معارف بغداد وفات يافته اموال بسيار گذاشت و وارث او منحصر در پسرى بود ، پسر در اندك روزگارى نقد و جنس و ضياع و عقار را تلف كرده تهيدست فروماند روز دولتش از محنت فقر چون كاسهء بخيلان سيه گشته در اين اثنا زن او را درد وضع حمل گرفته جمعى از زنان معتمد حاضر گشتند شوهر را گفت آخر در اين محنت ماحضرى بايد كه پيش حاضران توان نهاد بيچاره متحير از خانه بيرون آمده با چشمى گريان بكنار دجله رفت و ساعتى متأمل شد كه وجه ضيافت از كجا بدست آورد ناگاه پيكى از راه دررسيده در پهلوى او نشست و نامه‌ها از آستين بيرون آورده به او داد و التماس نمود كه بنگر بنام كيست جوان مكتوب را مطالعه نموده نام خود را بر عنوان او نوشته با قاصد گفت اينمكتوب را بنام من نوشته‌اند قاصد گفت پسر عم تو در دينور وفات يافته است و از او ضياع و عقار و نقد و جنس موفور مانده است و وارثى ندارد و با يكى از معاريف وصيت نموده است كه مرا در بغداد پسر عمى است اموال مرا به او تسليم نمائيد اكنون هفتصد دينار نقد كه موجود بود به من داده فرستاده‌اند و بجهة ضبط باقى اسباب و جهات ترا بدينور بايد آمد چون زر از قاصد گرفته او را بانعام مسرور ساخت و اسباب سفر مهيا كرده بدينور رفته آن اموال را به تصرف آورد
منتظر آن و اين مباش كه ايزد * كار تو بىرنج انتظار بسازد طاعت او را تو بنده‌وار بسر بر * تا همه كارت خداىوار بسازد

فصل ششم از جزو هشتم در ذكر مردمى كه بدست جماعتى قطاع الطريق گرفتار گشته و بفضل الهى از آن خلاص يافتند

يكى از سياحان روايت كند كه در ايام جوانى بغايت دلير و بيباك و متهور و قوت ناك بودم نوبتى از واسط ببصره ميرفتم در رباطى كه از ابنيه حجاج بن يوسف بود و بر سر راه واقع شده بود نزول نمودم و در آنموضع مردى بود كه در آنرباط بسر ميبرد و بجهة مسافران مأكولات از آبادانى خريده بدانجا نقل ميكرد و بكاروانيان ميفروخت