گفتند كه بسر گنج رسيديم و بيست و يك خم زر سرخ از آنجا بيرون آوردند و بر رأى خليفه عرض كردند حكم شد كه بخزانه نقل نمايند گفت تا اين زمان از طعام و شراب اينجوان محظوظ بوديم مروت نباشد كه اكنون اين زرها را ببريم و او را در محنت افلاس بگذاريم از هرجا مشتى زر به او دهيم و به خدمت خليفه معروض داريم تا از طريق خيانت دور باشد و از هريكى مشتى زر در دامن من ريخت و بيرون رفت و من در خانه بسته آنزرها كشيدم بيست هزار مثقال طلا بود
حكايت : چون معتصم بر سرير خلافت نشست ابو جعفر همدانى را بمنادمت خويش مخصوص ساخت
شبى خليفه با او گفت افسانه بگوى تا لحظهء خاطرم مشغول گردد ابو جعفر گويد گفتم اگر فرمان باشد قصهء كه در جوانى به من گذشت عرض كنم فرمود كه بگوى بر زبان آوردم كه روزگارى بواسطه عطلت و بيكارى تنگدستى عظيم پيش من آمد و چون مدتى در محنت فقر و فاقه گذرانيدم درهمى چند قرض كردم و به خدمت ابو دلف خزرجى پيوستم و بحبل دولت او تمسك جستم روزى ابو دلف گفت جمعى از حساد و اضداد بهتانى بر محمد مغيث حاكم ارمنيه بسته بودند و خليفه را در آنباب چنان گرم ساخته كه باخذ و قيد او فرمان داده بود و چون او را ببغداد آوردند خليفه از او استفسار نموده پس از تفحص بليغ برائت ساحت او وضوح يافت فرمان واجب الاذعان نفاذ يافت كه محمد بن مغيث نوبتى ديگر بسر عمل خود رود و چون ميان من و او محبت قديم بود گفت ميخواهم كسى را بارمنيه فرستم تا زبان بتهنيت او بگشايد اگر رغبت كنى ترا بدين مهم نامزد كنم گفتم فرمان بردارم و ابو دلف هزار درهم به من داد تا با خراجات ضروريه خود مصروف دارم و من بارمنيه رفته رسوم تهنيت و سفارت بتقديم رسانم محمد بن مغيث در شأن من التفات موفور نموده پيوسته مرا بمجلس شرب و خلوت مىطلبيد و من هميشه نقلى سواى گوشت قديد آهو نميديدم و بسبب كثرت اكل آن طبيعت من نيز مايل به گوشت قديد شده روزى محمد بن مغيث بجهة من آهوئى فرستاد غلام را گفتم اين آهو را ذبح كن و گوشت آن را قديد ساز در اين اثنا كه غلام به ترتيب گوشتهاى او ميپرداخت و آن را ريزهريزه ميساخت زاغى بطمع گوشت از هوا درآمده عقد مرواريد كه در منقار داشت بيفكند و قدرى گوشت درربود من چون آنعقد مرواريد را ديدم كه در منقار داشت در لطافت و قيمت آن حيران بماندم و چون محمد بن