خلاصى روى خواهد نمود چون هفته به آخر رسيد روز شنبه خورشيد طلايع نور به اطراف و اكناف فرستاد ، ياقوت نزد ما آمده زبان بتهنيت گشوده مرا بوزارت خليفه بشارت داد و مثال القاهر باللّه به من نمود كه منصب وزارت را نامزد تو ساختهايم اموال فارس جمع كرده با دلى قوى و املى فسيح وى توجه بدرگاه ما آور و من بند از رفيق خود برداشته در اندك روزى اموال آنولايت را جمعكرده بدار السلام بغداد شتافتم و از آن بليه خلاص يافتم
حكايت : ابراهيم بن عباس صولى گفت من دبير احمد بن ابى خالد وزير مامون بودم
روزى به خدمت او رفتم و علامات تحير در ناصيهء او ظاهر بود از سبب آن پرسيدم رقعهء پيش من انداخت در آنبود كه فلان كنيزك خاصه در حرم تو خيانت مىكند و اگر خواهى كه صدق اينحال بر تو روشن شود از دو خادم كه در حرمند استفسار نماى خادمانرا طلبيده سئوال نمودم اول انكار نمودند و بعد از تهديد بسيار بموجب نوشته اقرار آوردند وزير گفت من از ديروز باز هيچ نخوردهام و در اين باب تأمل نمودهام اگر كنيزك را سياست كنم داغ هجرانش جان مرا بسوزد و اگر تحمل كنم غيرت چنگ در دلم زند ابراهيم گويد من مصحف برداشته تفأل نمودم اين آيه برآمد كه قوله تعالى «
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ
» چون نظر من بر اين آيه افتاد متضمن گشتم كه كنيز بيگناه است خادمانرا بگوشهء بردم و برفق و مدارا و حيله و زبان چربى از ايشان اقرار كشيدم كه كنيز از آن بيگناه است و خاتون بزرگ ايشانرا فريفته بوده تا در حق آن كنيز گواهى دادند احمد بن ابيخالد مسرور و خوشحال شده مرا بانعام دو هزار مثقال طلا مبتهج گردانيد
حكايت : در زمانيكه طاهر ذو اليمينين در رى نشسته مترصد رسيدن على بن عيسى بود
روزى آستين پر درهم كرده بدست درويشان ميداد در اين اثنا غافل گشته آستين فروگذاشته و زرها ريخته پريشان شد طاهر او را بفال بد گرفته آزردهخاطر گشت شاعرى كه در ملازمت او ايستاده بود اين دو بيت در بديهه انشاد كرده بر طاهر خواند :
هذا يفرق جمعهم لا غيره * و ذهابه يوشك ذهاب الهم
شىء يكون الهم بعض حروفه * لا خير فى امساكه فى الكم
چون طاهر اين ابيات شنيده مسرور گشته سى هزار درهم به آن شاعر انعام فرمود و با على بن عيسى محاربه نموده مظفر و منصور گشت