تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
گوسفند از تن جدا ساختند چون اينحال مشاهده نمودم خوف و هراس تمام بر ضمير من استيلا يافته از حيات مأيوس شدم و بقرائت قرآن و استغفار مشغول شدم بعد از لحظهء طايفهء آمده قاضى مثنى را از آنخانه بيرون آوردند و گفتند امير المؤمنين ميفرمايد چرا نقض بيعت من كردى و بچه‌تأويل گردن از اطاعت من پيچيدى قاضى جوابداد كه از بهر آنكه شايستهء سرير امامت نبودى گفتند كه خليفه فرموده است كه اگر از اين كفر برگردى و از اينمعصيت استغفار كنى ترا بحبس بازبريم و الا شرط سياست بجا آوريم قاضى بر زبان آورد كه من ارتكاب كفر ننموده‌ام و گناهى عظيم از من در وجود نيامده كه توبه لازم آيد و چون آنجماعت از توبهء او مايوس شدند برخى بيرون رفتند و بعضى ماندند و بعد از زمانى آنها كه مانده بودند قاضى را بقتل آوردند و جسد او را در چاه انداختند چون آنحالت مشاهدهء من گشت چنانشدم كه هر ساعت عقل از من زايل ميشد و پناه به خداوند ذو الجلال ميبردم و چون نسيم سحرى وزيدن آغاز كرد آنطايفه مراجعت نموده مرا از خانه بصحن سراى آوردند و گفتند امير المؤمنين ميفرمايد اى بدبخت چه چيز ترا بر آنداشت كه در شكستن بيعت من كوشيدى گفتم خطا و سهو و نسيان و شقاوت اكنون از آن گناه توبه كردم و من اول كسى نيستم كه ارتكاب معاصى كرده باشم يكى از آنجماعت رفته چون مراجعت نمود گفت امير المؤمنين ترا طلب مينمايد و آهسته در گوش من گفت دل قوى دار كه باكى نيست وزير دربارهء تو سخنى گفته ترا به او دادند اضطراب من از استماع اين كلام كمتر شده چون مرا به خدمت ابن الفرات وزير بردند زبان بتعداد گناهان من گشوده مرا بر ارتكاب آنملامت نموده و من بدان خطايا اعتراف نموده از آن استغفار ميكردم آنگاه گفت امير المؤمنين خون ترا بخشيده مشروط بر آنكه صد هزار دينار بخزانهء عامره رسانى گفتم خداى دانا استكه كه من هرگز نصف اين مبلغرا به چشم نديده‌ام وزير اشارت كرد كه خاموش باش و طايفهء از كتاب كه خدمت وزير بودند گفتند غرض از اينسخن استخلاص تست نه ايذاى تو ابن الفرات مرا خلعت داد بحمام فرستاده و مبلغ سى هزار دينار من بخزانه رسانيدم و باقيرا ابن الفرات گذرانيده قبض وصول صد هزار دينار به من داد و بالجمله بعد از دو روز در آئينه نظر كردم محاسن خود را كه مانند پر زاغ بود چون سينهء بازيافتم دانستم كه خوف و هراس موى سياهرا سفيد گرداند و جوانرا پير سازد

حكايت : در كتب تواريخ از مهتر صافى فراش