تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤

فصل سوم از جزو هشتم در بيين دعاهاى مستجاب

حكايت : از سليمان بن مخلد مرويست كه پيش از آنكه دولت آل عباس ارتفاع يابد

ميان ابو جعفر منصور دوانيقى و سلمة بن عبد الملك دوستى بود نوبتى منصور بر صافه رفته در خانه سلمه نزول كرد و سلمه نسبت بمنصور لطف بسيار كرده با برادر خويش هشام كه در آنزمان حاكم ايام بود گفت كه منصور آمده است چيزى بدوده هشام بن عبد الملك فرمود كه پانصد درم آوردند و با سلمه گفت اينمبلغ را به او ده و بگوى كه هم امشب از اين شهر بيرون رود و پانصد درهم ديگر سلمه از مال خود به آنها اضافه كرده بمنصور داد و بجهة او نوشتهء ترتيب داده پيغام هشام به او رسانيد منصور درازگوشى خريده سفره توشهء بر آن بست و خود سواره شده و من پياده روانشدم چون روز شد ناگاه هشام از دور پيدا شد كه به شكار ميرفت منصور از راه بيكسوى شده در نماز ايستاد و هشام او را ديده از برادر خود سلمه پرسيد كه آنشخص كيست كه نماز ميگذارد سلمه گفت عم‌زادهء تو منصور بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس است پانصد درم كه به دو انعام كرده بودى رسانيدم و پيغام تو گذاردم و او بموجب فرمان هم در آنشب از شهر بيرون آمده است هشام از اسب فرود آمده بر جنيبت نشست و آن اسب را بيكى از خواص داد كه اينرا نزد او بر و بگو كه بر اسب سوار شود منصور بر اسب سوار شده و من بر خر سوار شدم و هردو روانشديم وقت چاشت منصور از اسب فرود آمده شش ركعت نماز گذارد و سر به سجده نهاده گفت خدايا از تو ميخواهم كه بحرمت محمد و آل محمد چنان كه مرا بر اسب او نشاندى بر جاى او بنشانى و بارها اين لفظ بر زبان راند و سر از سجده برداشته گفت چيزى هست تا بخوريم من سفره پيش آوردم و از آنطعامهاى لذيذ كه سلمه بجهة توشهء ما ترتيب داده بود آغاز خوردن كرديم در اين اثنا پيرى بر ما گذشته طعام خواست منصور گفت خدايت نيكوئى دهد وسائل از ما در گذشت منصور پشيمان شده گفت خوب نكرديم كه سائلى را محروم گذاشتيم ازين سفره بردار و همچنان نزد وى بر من بر اثر وى روانشدم و بسيار دويدم تا به دو رسيدم گفتم اى شيخ بزرگوار آن جوان كه از او سئوال كردى ابن عم پيغمبر است و اين سفره را پيش تو فرستاده است پير گفت مرا بطعام حاجت نيست اما او را بگوى كه آنچه در سجده از خداوند تعالى طلب نمودى مستجاب شد و جاى هشام به تو حوالت گشت اما بايد كه