را طلبيده آب خواست و سخنى در گوش او گفت غلام رفته هميانى زر آورد عبد الواحد از او سئوال نمود كه اين زر چند است گفت هزار و هفتصد مثقال سوگند ياد كرد كه بيش از اين نقد در منزل من موجود نبود با غلام ديگرباره كلمهء آهسته گفته آن غلام برفت و صندوقچهء آورده سر آن را گشوده مشحون بجامهاى زنانه بود گفت اينجامهء چند است كه در حرم بود و قسم ياد كرد كه بيش در سر كار ما حاضر نبود ديگريرا اشاره كرد وى تخته جامه نفيس آورده عبد الواحد مجموع را به من تسليم كرده گفت ميخواستم كه ترا بهتر از اين روانه كنم اما بيش از اين ميسر نشد من زبان بدعا و ثناى او گشوده با حصول مطالب و مقاصد از خدمت او به وطن بازگشتم و اين يك لطف اوست از جملهء الطاف كه در حق من فرموده و اگر من بجهة همين موهبت مدح او گويم هنوز از عهدهء شكر نعمت او بيرون نميآيم
حكايت : آوردهاند كه يكى از اهل سياقت و ارباب كتابت بقلت مال و كثرت عيال مبتلا گرديده بود
و هرروز كه خسرو خاورى بر اين حصار نيلوفرى برآمده رايت استضائت مىافراخت تا زمانيكه بهرام خونآشام بر بام سپهر مينافام منزلى ميساخت بدرگاه امير عضد الدوله ابن ركن الدوله نشستى و حاجت خويش با هيچكس بيان نكردى نوبتى بوقت استوا كه حرارت بر هوا استيلا داشت اكثر خدم و حشم بوثاق خويش رفته بودند عضد - الدوله از حرم بيرون آمده دبيرى طلبيده تا مكتوبى بيكى از حكام و نويسد آنكاتب را كه در آفتاب ايستاده بود مخاطب ساخته گفت چرا در آفتاب ايستاده جواب داد از بهر آنكه عمرى در آفتاب ايستادهام تا در سايهء دولت امير نشينم آن سخن موافق با مزاج پادشاه افتاده گفت چرا حاجت خود را باركان دولت معروض نداشتى و ديگر آنكه تو نويسندهء چرا قصه خود را بر صفحهء ننوشتى و بعرض ما نرسيدى تا در اين مدت ترا بيكار نگذاريم كاتب زبان بدعا گشوده گفت در كتابى به نظر احقر رسيده كه هر كه پشت به ديوار صاحبدولتى بازدهد عنقريب اثر دولت آن بزرك سرايت كند .
پدر كز من روانش باد پرنور * مرا پيرانه پندى داد مشهور
كه از بيدولتان بگريز چون تير * وطن در كوى صاحبدولتان گير
و بنده در اين عصر هيچ صاحبدولتى از پادشاه بزركتر نديدم و مدتيست كه هر بامداد كه صبح صادق از افق مشرق جمال مينمايد بنده به اين