تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
مرويست كه گفت من سردار صد فراش بودم كه در حرم‌سراى المقتدر باللّه خدمت ميكردند يكى از آنجماعت را چند روز نديدم اتفاقا روزى در بازار ميگذشتم آنفراش را ديدم كه هيأتش متغير گشته و محاسن سياهش سفيد گرديده و لباس فراشانه بجامهء تاجرانه مبدل ساخته يكى از فراشانرا فرمودم تا او را بوثاق من بردند تا حقيقت حال از او معلوم نمايم و سبب تخلف از خدمت بدانم چون به منزل رفتم او را طلبيده از آن اسرار سؤال كردم جواب داد كه اگر عهد و پيمان كنى كه مكروهى به من نرسانى و آنچه گويم بهيچكس نگوئى ترا از حال خود اطلاع دهم من او را ايمن گردانيده بر زبان آورد كه رسم ما در خدمت امير المؤمنين آنبود كه هرروز يكى از مهتران فراش‌خانه با خيل خود صحن دار الخلافه و حرم‌سرايرا آب زده ميرفتيم چون نوبت به من رسيد با خيل خود بحرم دار الخلافه رفتم و چون مخمور بودم مرا خواب گرفته با ياران خود گفتم چون از خدمت خود فارغ شويد مرا بيدار كنيد و ايشان بآوردن آب رفتند و من در يكى از آنخانها رفته خوابيدم و چون نسيمى از بادگير به من ميرسيد خواب غالب آمده فراشان فراموش كردند و مرا بيدار نكردند چاشتگاه بيدار شدم آواز زنان شنيدم با خود گفتم همين لحظه كه مرا به‌بينند كشته خواهم شد از غايت خوف بميان بادگير درآمده و پايها در ديوار مستحكم كرده ايستادم و منتظر آنبودم كه نظر يكى از عورات به من افتاده فى الفور كشته گردم بعد از نماز ديگر كنيزكى فراش آمده جامها را برداشته مجلس بزم آراسته گردانيد و فى الفور خليفه با كنيزكان مغنيه به آنجا آمده بصحبت مشغول شد و من بر بالاى سر آنها ايستاده بودم و هرچه ميگفتند مىشنيدم و خوف و بيم بمرتبهء بر من استيلا يافته بود كه نزديك بود مرغ روح قفس تن را درهم شكند و خليفه با كنيزكان مغنيه نشسته بود تا پاسى از شب بگذشت آنگاه يكى از آنجماعت را نگاهداشته باقى را رخصت داد و مجلس خالى گشته خواستم كه از آن بالا به زير آيم ديگر انديشه كردم كه اگر كسى را نظر بر من افتد مرا بقتل آورند و در خون خود سعى كرده باشم پس در همانموضع توقف كردم تا روز روشن شده خليفه از آنجا بيرونرفت و فراشان درآمدند از آنجا فرود آمدم و با ايشان بيرون آمدم صباح تمام محاسن خود را سفيد ديدم توبه كردم كه ديگر خدمت هيچ مخلوقى نكنم و اسباب خانهء خود را فروختم سرمايه ساخته بتجارت اشتغال نمودم
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 693 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )