بدانيكه با خلق خدا چگونه معاش بايد كرد من مراجعت كرده اين سخن بمنصور رسانيدم گفت دريغا كه آن بزرگوار خضر نبى بوده است و ما آنحضرت را نشناختيم
حكايت : آوردهاند كه حكماى يونان وقتى از خداوند جل ذكره حاجت ميخواستند
كه مشترى در وسط السماء بود با رأس و زهره در طالع و بعضى گويند محل استجابت دعا در اينست كه يكى از سعدين در طالع بود و ديگرى در رابع و آفتاب قوىحال باشد باشد و هيچيك از نحسين را با طالع نظرى نبود و ماه باتصال و نظرى آنمسعود و قويحال باشد و يعقوب بن اسحق الكندى در رسالهء كه مقصور بر دعواتست آورده كه هرگاه ماه با عطارد در كف الخضيب قران كنند در بيست و يكدرجهء از حمل محل استجابت بود چه اينساعت بصلاح نفس و عفت تن تعلقى تمام دارد و اگر آفتاب با عطارد در كف الخضيب قران كنند هر دعائيكه از براى توانگرى كنند مستجابست
حكايت : و از غرايب در باب دعا و استجابت او آنست كه چون رياح مخالف دريا را بشوراند
و افواج امواج متراكم گشته اهل كشتى در درياى اضطراب غوطه خورند و بگريه و زارى از حضرت بارى دفع آن بليه مسئلت نمايند علامت دعاى ايشان گاه باشد كه على الفور ظاهر شود چنانچه از از سر كشتى روشنى ظاهر گردد چنانچه اگر شب باشد آفاق را روشن سازد و چون اهل كشتى آن را ملاحظه نمايند مستبشر و مسرور گردند و آنسال آنزورق را هيچ آسيبى نرسد
حكايت : در بعضى كتب به نظر رسيده كه نوبتى پيرزنى به خدمت ابو القاسم جنيد بغدادى آمده عرض كرد
كه اى شيخ مدتيست كه پسرم به سفر رفته است و هيچكس از او نشان نميدهد و مرا بر مفارقت او بيش از اين طاقت نمانده است دعا كن كه تا فرزندم به وطن مراجعت نمايد شيخ فرمود و عليك بالصبر پيرزن تصور نمود كه شيخ ميگويد صبر خور تا فرزندت بيايد لاجرم دو مثقال صبر سقوطرى خريده باميد ادراك شيرينى وصال فرزند دواى تلخ را بياشاميد و احشا و امعاى پيرزن ريش شده اسهال عظيم ويرا روى نمود بيچاره نزد شيخ آمده صورت حال بيان نموده بر زبان آورد كه از خوردن صبر فايدهء بجز عرض مرض دست نداد شيخ فرمود كه من ترا گفتم صبر مخور صبر كن ، زن فرياد برآورد مرا بيش از اين طاقت مصابرت نمانده است و گريه و زارى آغاز كرد شيخ روى به آسمان كرده لب جنبانيد و با پيرزن گفت برو كه پسرت بر در خانه رسيده است پيرهزن آمده پسر را ديد كه در وثاق نشسته خوشحال و خرم گشته روز ديگر به خدمت جنيد آمده گفت