و سعيهائيكه او نسبت به من كرده ظاهر است و امير المؤمنين او را به من داده است تا بقتل او شفاى سينه خود حاصل كنم احمد بن ابى داود حمايت او مىكند كه امير المؤمنين ميفرمايد اگر تو او را بيازارى به تو آنرسد كه نخواهم معتصم درخشم شده گفت تو خود را فراموش كردهء و بخار پندار بدماغ راه دادهء زياده از گليم خويش پا دراز كردهء ترا چه حد آنكه مقربان من نزد تو آيند و بجهة حرمت تو تواضع نمايند ؛ تو بايشان التفات نكنى و فرمان به تو رسد بسخن گوش ننهى راست گفته احمد بن ابى داود آنچه در حق ابو دلف از تو صادر گردد بعينه همان در شان خود مشاهده كنى افشين بخشم بيرون رفت احمد بن ابى داود گفت خواستم كه از عقب او روم و او را استمالت دهم خليفه گفت بگذار تا برود و منتظر ميباش كه نماز شام ابو دلف نزد تو خواهد آمد شامگاه چون به خانه رفتم ابو دلف را ديدم تشريف افشين را پوشيده آنگاه ميان من و افشين عداوت قايم شده من تبتع احوال او ميكردم تا الحاد او ظاهر شده خليفه ويرا سياست كرد و اينمعنى كه مرا حاصل شد بواسطهء خدمت ملوك بود
حكايت : يكى از شعراى عرب موسوم بابن الهرم
قصيدهء از قصايد خويش كه در شان عبد الواحد بن سليمان بن عبد الملك بود در تعريف و ستايش ممدوح افراط نموده بود سبب اينمعنى از وى پرسيدم جوابداد كه من شمهء از كرم عبد الواحد تقرير نمايم نوبتى او را بامارت مدينه فرستادند و من به خدمت وى پيوستم چنانچه آداب كريمان باشد مرا رعايت ميفرمود و تا در آنشهر امير بود مراقبت جانب من مينمود و چون از آن مهم معزول گشته بشام مراجعت نمود من بملازمت هيچكس نرفتم و ذخيرهايكه داشتم خرج كردم چنانچه هيچچيز از آن باقى نماند روزى باعيال خود گفتم كه حال من بايندرجه كه مىبينى انجاميده است و جز عبد الواحد كه مرا از حضيض مذلت باوج عزت رساند ندانم و اكنون در دمشق است و من زاد راه ندارم كه به خدمت او روم زن حلى و زيور خود به من داد كه اين را به فروش و خرج راه كرده بشام رو من از آنوجه ناقهء خريده سوار شدم و چون بدمشق رسيدم به منزل عبد اللّه الواحد رفته نزول كردم نماز شام عبد الواحد از حرم بيرون آمده به مسجد رفت و بعد از اداى نماز نظرش بر ناقه من افتاد پرسيد كه اين شتر كيست من پيش رفته خدمت كردم چون مرا ديد شناخته مسرور شد و از حالم پرسيد شمهء از پريشانى حال و تشتت مآل خويش بيان كردم عبد الواحد آب در چشم گردانيد غلامى