درگاه روى آورده پشت به ديوار قصر همايون داده بايستم و تا هنگام شام اقامت نمايم و بعد از شام بوثاق روم عضد الدوله گفت صدق اين سخن روشن شد اكنون وقت آنست كه از حضيض ذلت باوج سعادت رسى و از كنج خمول باوج قبول برآئى و او را مهمى خطير فرموده تشريفى فاخر داد .
فصل دويم از جزو هشتم در عوايد خوف و فوايد رجا
آوردهاند كه چون طاهر ذو اليمينين بغداد را محاصره نمود محمد امين را مضطر گردانيده روزى محمد امين رقعهء بطاهر فرستاد مضمون آنكه دانسته باشى كه هركه اسلاف ما را خدمت كرده غايت حق گذارى و جان سپارى بجاى آورده و در موافقت و اخلاص باقصى الغاية كوشيده است باز اى آنخدمت جز شمشير تيز و سنان خونريز مزدى نيافته و واقعهء ابو مسلم مروزى و ابو سلمه خلال و يحيى بن خالد برمكى و ديگر اعيان بسمع تو رسيده باشد چه احتياج به تنبيه منست چون حال بر اينمنوالست چرا در آئينهء صواب روى مصلحت نهبينى و از براى دودمانى چنين ما را عرضهء بلاء و خود را متعرض فنا ميگردانى و چون اين رقعه بطاهر رسيد ظاهر نساخت ليكن با يكى از خواص كه محرم اسرار او بود گفت كه محمد امين از تهديد آتشى در دلم برافروخت كه مدت العمر انطفا نخواهد يافت و خيال امن گرد ديدهء من نخواهد گذاشت و اثر همان بىاعتمادى بود كه در آخر عمر مخالفت مأمون اظهار كرد
حكايت : از قاضى ابو عمر مرويست كه در آن اوان كه مقتدر عباسى را گذاشته
عبد اللّه بن معتز را بر سرير خلافت نشاند بعد از اندك مدتى نوبت ديگر خدام دار الخلافه با مقتدر بيعت كردند و عبد اللّه معتز را مقيد ساخته در اين اثنا مرا و قاضى مثنى و محمد بن داود جراح را محبوس ساختند در سه خانه كه هرسه خانه متصل بهم بود چنان اتفاق افتاد كه من در خانه وسطى واقعشدم و محمد بن داود و قاضى مثنى را در دو خانه كه بر يمين و يسار من بود بازداشتند و ما از غايت حيرت و دهشت همه روز وصيت ميكرديم و در آن ايام من در سن شباب بودم و محاسنى مانند پر غراب داشتم شبى صداى گشودن قفل بسمع من رسيده چون گوش فراداشتم شنيدم كه جمعى محمد بن داود را از خانه بيرون آورده در صحن زندان مانند گوسفندان خوابانيده خواستند كه به ذبح او پردازند محمد بن داود تضرع بسيار نموده صد هزار مثقال طلا تقبل نمود و آنجماعت نشنيده سر او را چون