معذرت گسترده از سبب آمدن در آنوقت استفسار نمود گفتم بامير حاجتى دارم و اميدوارم كه ملتمس من بشرف اجابت اقتران يابد گفت جمله ملتمسان جز خلاص اين شخص كه اينجا ايستاده است مبذولست زيراكه قصدهائيكه او در باب انهدام جان و مال من كرده بر عالميان روشن است و اكنون خداى تعالى در دل خليفه انداخته كه او را بدست من داده است تا بمقتضاى راى خويش در باب او حكم كنم من گفتم آمدن من به خدمت امير نه بجهة محقرات بود بلكه بجهة آن آمدهام كه امير رحمت نموده ابو دلف را به من بخشد و بشكرانه آنكه تير تدبير و تزوير او بر جوشن دولت امير كارگر نيامده از او عفو فرمايد افشين گفت آنچه ميخواهى از اموال و اسباب و ضياع و عقار من مبذولست اما دست از شفاعت اينمرد بدار كه من به هيچ نوع از سر قتل او در نخواهم گذاشت چندانكه در آنباب سخن گفتم مفيد نيفتاد گفتم برخيزم و در پيش او بر پاى بايستم شايد كه شرمنده شده او را به من بخشد چون برخاستم افشين بتصور آنكه من ميروم خواست كه بمشايعت من اقدام نمايد گفتم بنشين كه من نميروم و بجهة آن نزد تو بر پاى ايستادهام تا گناه ابو دلف را به من بخشى و تا از او عفو ننمائى ننشينم چه نيكو نباشد كه من مردى به خدمت چون توئى آمده التماس كنم و نااميد برگردم افشين قبول نكرد خواستم كه سربرهنه كنم افشين در غضب رفته آغاز درشتى كرده مرا دشنام داد برفور بر زبان آوردم كه من حرمت تو ميداشتم و اينهمه تواضع مينمودم فرمان امير المؤمنين چنانستكه اگر موئى از سر ابو دلف كم كنى ترا بعقوبت تمام بقتل آورند من فرمان رسانيدم و حاضرانرا گواه گرفتم باقى تو دانى و بخشم از مجلس افشين بيرون آمده بدار الخلافه رفته معتصم در حرم بود ملازمى را گفتم اعلام ده كه قاضى آمده است خليفه مرا طلبيده چون بخدمتش رسيدم صورت حال خود را از التماس نمودن و شفاعت ابو دلف كردن و دشنام دادن افشين و فرمان خليفه در آخر رسانيدن تمام بيان كردم آثار تغير در بشرهء معتصم ظاهر شده گفت تو از مقربان حضرت مائى خوب نباشد پيش يكى از خدمه ما رفته اينهمه تواضع و تخشع نمائى و او گوش بقبول تو نكند و معذلك زبان بشتم تو گويا گرداند اينمعنى موجب بيحرمتى ما نيز هست در اين اثنا افشين درآمده معتصم به او التفاتى نكرد افشين گفت يا امير المؤمنين حال ابو دلف بر راى عالم آراى پوشيده نيست
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 688
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٦٨٨