تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
است زيرا كه سه چيز است كه اگر بر كسى مبارك نيايد تأثير عظيم كند و اگر ميمون باشد آثار نيكو دهد زن و اسب و جامه جوان زنرا طلاق داده از آن بلا خلاص شد
زن چو ميغ است و مرد همچون باد * ماهرا تيرگى ز ميغ بود بدترين مرد اندرين عالم * به‌بهين زنان دريغ بود

حكايت : سوداگرى صاحب ناموس زنى خواسته و خانه را مستحكم ساخته

ابواب خروج و دخول مسدود گردانيد و هيچكس را به خانه خود نميگذاشت روزى زن با شوهر گفت چرا كار بر من تنگ گرفتهء اگر زن نابسامان‌كار باشد هيچكس را قدرت بر محافظت او نباشد و اگر مستوره بود از اين محافظت فايدهء متصور نبود شوهر بسخن زن التفات ننموده در آن امر بيشتر سعى كرد زن خواست برهانى بر مدعاى خود اقامت نمايد و بر شوهر ظاهر سازد كه محافظت بيهوده است زالى همسايهء او بود كه گاهى از شكاف ديوار با او غم دل گفتى روزى با وى گفت كه با فلان جوان بگوى كه من از آرزوى وصال تو با ديدهء پرآب و با جان پرپيچ و تابم .
از درد فراقت اى بلب شكر ناب * نه روز مرا قرار و نه در شب خواب چشم و دل من ز هجرت ايدر خوشاب * صحراى پرآتش است و درياى پرآب
مدتيست كه در عشق تو در سوز و گدازم .
دارم سر آنكه با تو در بازم جان * گر هست سر منت سرى در جنبان
زال پيغام بآنجوان رسانيد جوان چون آوازهء آن دختر شنيده بود بر زبان آورد كه با دختر بگوى :
جانا سخن از زبان من ميگوئى * يا خود ز زبان من سخن ميگوئى
آن كيست كه طالب وصال تو نباشد و بهزار جان خريدار جمال تو نبود .
گر بنقد جان توانستى خريدن وصل دوست * طالب وصل تو بودى هركه جانى داشتى
اما شوهر تو بغايت غيور است و از طريق لطف و مردمى دور دولت پاىبوس تو چگونه مرا ميسر گردد زن گفت سهلست من تدبيرى كنم كه مواصلت ميان ما روى نمايد بايد كه صندوقى ترتيب كنى و با شوهر من بگوئى كه من بسفرى ميروم و صندوقى مملو از نفايس دارم و بهيچكس اعتماد ندارم ميخواهم كه بوديعت پيش تو بگذارم آنگاه به خانه روى و خود در صندوق بنشينى و غلامانرا بفرمائى تا صندوقرا بخانهء ما