آرند چون اين سخن شنيده بموجب فرموده محبوبه عمل نموده قصهء امانت را با شوهر معشوقه در ميان آورد تاجر قبول محافظت آن كرده جوان به خانه آمده در صندوق رفت و غلامان در صندوقرا مقفل ساخته بر دوش گرفته بخانهء تاجر بردند زن در آنحال پيش شوهر آمده پرسيد كه اين چه چيز است تاجر گفت امانتى است از فلانمرد كه به سفر رفته زن گفت غلامانرا بفرماى كه سر صندوقرا بگشايند و ملاحظه نماى كه در آن چه چيز است مبادا كه فردا صاحبش چيزى دعوى كند كه در آنجا نباشد گيرم بقاضى روى و سوگند خورى و خصومتى روى نمايد آخر بدنامى روى نمايد تاجر غلام خواجه را طلبيده گفت سر صندوق بگشاى و به من نماى كه امانت چيست غلام چون آگاه نبود كه خواجه در آنجاست سر صندوقرا گشاده جوان همسايه سر از صندوق برآورد چون تاجر را بر سر خود ايستاده ديد مرغ عقل از دريچهء دماغش پرواز كرده چون مدهوشان بر جاى خشك گشت زن با تاجر گفت بگذار و برو كه اينعمل انگيختهء من بود و اين كار از من صادر شد صورت حال تقرير نموده گفت ميخواستم كه بر تو ظاهر سازم كه اگر زن بدكار باشد هيچكس او را نگاه نتوان داشت اكنون دست از محافظت من بدار و مرا بعفت من بگذار .
هيچ زنرا نگاه نتوان داشت * ز آنكه ابليس يار ايشانست
در بدى در پناه نتوان داشت * ز آنجهت مكر كار ايشانست
حكايت : يكى از ثقات روايت نموده كه چند سال متعاقب حج ميگذاردم
و زنى نيز ديدم كه هرسال حج پياده ميگذارد نوبتى از او پرسيدم كه سبب چيست كه تو حج پياده اينهمه ميگذارى جواب داد كه قصهء من دورودراز است و حكايت من بغايت جانگداز ، من در آنباب مبالغه نموده و التماس كردم كه حال خود تقرير نماى گفت من پدرى داشتم كه در سلك اعاظم علماى اسفرائين انتظام داشت و به غير از من فرزندى نداشت و محبت او با من بدرجهء بود كه هر صباح تا نظر بر روى من نيفكندى به نماز بامداد نپرداختى جمعى از مشاهير مرا خطبه نمودند قبول نكرد روزى پدرم بمدرسه رفته من به بام برآمدم نظرم بر جوانى نوخط افتاد كه ملاحت لبان شكربارش چونفرح غمزداى و صباحت ديدارش چون صبح روحافزاى
صباحتى كه تو دارى صباح عيد ندارد
آفتاب از رشگ جمالش در اضطراب بود و بنفشه سيراب از خط مشكينش