در پيچوتاب .
خطى كه ز روى يار برخاسته شد * تا ظن نبريكه خط او كاسته شد
در باغ رخش بهر تماشا كه جان * گل بود و بسبزه نيز آراسته شد
چون نظر او بر من افتاد مرغ دلم بهواى وصال او در پرواز آمده عنان خويشتن - دارى از دست داده گفتم ايجوان چه شود اگر لحظهء بقدم خويش كلبهء احسان ما را منور سازى و با ما درسازى جوان قبول نموده بدرخانهء من آمده من در بگشادم و او را به خانه بردم مقارن حال پدرم بجهة كتابى كه فراموش كرده بود از مدرسه بازآمده در بكوفت من از خوف جوانرا در خمى بزرگ كه در گوشهء خانه از غله تهى بود كردم و سر آن استوار ساختم چون پدرم به خانه آمد لحظهء توقف كرده بيرون رفت من بر سر خم رفته جوانرا ديدم كه نفسگير شده مرده بود متحير فروماندم و او را از آنجا بيرون آوردم و هرچند فكر كردم كه او را چگونه دفن كنم عقلم به جائى نرسيد بر پهلوى خانهء ما طويلهء بود و اسبان خليفه را آنجا نگاه ميداشتند غلامى زنگى در آنجا ميبود او را آواز دادم و مبلغى زر بر سبيل رشوه پيش او برده گفتم مرا مهمى چنين روى نموده اگر اين مرده را به جائى برى دفن كنى و اين سر را فاش نگردانى هرچه خواهى به تو دهم و مدت العمر رهين منت تو باشم غلام را بر سر آنجوان بردم چون نظرش بر آن ميت افتاد دست بر سر زده گفت اى خداناترس اين خواجگى منست راست بگوى كه او را بچهجهة كشتى قسم ياد كردم كه من قصد او ننمودهام ليكن معامله چنين بود و صورت واقعه را تقرير كردم غلام گفت همين لحظه خواجهء خود را خبر كنم تا ترا ببدترين عقوبتى هلاك گرداند من آغاز تضرع كردم و او را بمال و اسباب تطميع نمودم گفت ممكن نيست كه از سر اينماجرا درگذرم مگر آنكه اطاعت من نمائى چونديدم كه مهم برسوائى انجامد تن در دادم و غلام زنگى همانلحظه بازالهء بكارت من مبادرت نموده ميت را در جوالى نهاده بيرون برد هرروز كه پدرم بيرون ميرفت ميآمد و مرا رنجه ميداشت و بعد از چند روز شبى به عقب درآمده فرياد ميزد و مرا طلب ميكرد ترسيدم كه مبادا آوازه به گوش پدرم رسد بسر ديوار رفتم گفت ياران من هركدام شاهدى آوردهاند و بزم شراب ترتيب داده من نيز آمدهام كه ترا به آنجا برم هرچند عذر خواستم قبول نكرد و گفت اگر سخن مرا نشنوى ترا رسوا سازم گفتم چندان صبر كن كه پدرم