تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
احوالش واضح .
با هركسى مگوى فغانى كه عاشقم * اينحال خود ز طور تو فرياد مىكند
از حقيقت حالش استفسار نمودم گفت من پسر فلان سوداگرم پدرم اموال بينهايت داشت و در جوار من مردى بود اراذل الناس دخترى بغايت جميله داشت اتفاقا نظر من بر آن عشوه‌ساز افتاده مرغ دلم بهواى دانهء خالش در دام محبت افتاد چونمهم بدشوارى انجاميد استيلاى سپاه عشق در شهرستان دلم از حد تجاوز نمود شمهء از احوال خود بيانكردم و از پدر التماس نمودم كه من و او را اتصال دهد پدرم زبان بنصيحت گشوده گفت ايپسر آندختر اصلى مرغوب ندارد و حضرت سيد عالم صلى اللّه عليه و إله از تزويج امثال ايشان نهى فرموده است و چونعشق زور آورده بود عنان اختيار از دست برده سخن پدر را بسمع رضا اصغا ننمودم و پدر بنابر رعايت خاطر من او را خطبه كرده اموال بسيار بذل نموده او را به خانه آورد و چون پدرم وفات كرد او را متصرف جميع جهات خود ساختم باندك زمانى مجموع عروض و نقود را بباد فنا داده هيچ چيز باقى نگذاشت و چون افلاس من ظاهر شد و تنگدستى از حد گذشت خصومت و نزاع آغاز نهاده مرا از خانه بيرون كرد اسحق گويد گفتم ايجوان بيا تا ترا نزد جعفر بن يحيى برمكى برم و شمهء از حال تو تقرير كنم باشد كه در شأن تو لطفى فرمايد القصه او را نزد جعفر هزار مثقال طلا به او بخشيد فرمود كه اين زنرا طلاق ده كه قدم او بر تو مبارك نيست جوان چون به خانه رفت زن بخصومت پيش آمده گفت مرا تاب بينوائى نيست همين لحظه موكل ديوان قضا را حاضر سازم و ترا به علت نفقه و كسوت محبوس گردانم جوان هرچند ملاطفت نمود زن نشنود و به بام برآمد جوان كيسهء زر پيش خود ريخته چون نظر آن زن بر زر افتاد فرود آمده اظهار محبت نمود و از گفته‌هاى گذشته استغفار كرد جوانگفت تو از من مطلقه بسه طلاقى زن چون اين شنود فرياد برآورد كه ايمسلمانان اين شوهر ناحفاظ بداعتقاد من مسلمانى را كشته است و زر او را برداشته اكنون ميشمارد خلايق بآنخانه رفته جوانرا گرفتند بيچاره بر زبان آورد كه اى ياران اين از فواضل وزير است و اين زن دروغ ميگويد اگر باور نداريد مرا به خدمت او بريد آنجماعت جوانرا به خدمت جعفر آوردند و صورت قضيه بيان كردند جعفر تصديق جوان كرد فرمود تا آنزنرا گرفته هرچه از جوان گرفته بود استرداد نموده تسليم كردند و با او گفت اين زن بر تو ميمون نبوده