تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 681

مساهمون:

ص٦٨١
غمناك نشسته زن گفت شوهرى داشتم بغايت مهربان كه مرا بينهايت دوست داشتى در اين اوقات دست قضا او را از كنار من ببرد و مرا بدست درد ناصبورى و داغ دورى سپرد و اكنون در آشنائى عالميان بسته و بر سر خاك او نشسته‌ام آنگوهر ناب را در خاك ميجويم و اين ترانه ميگويم .
هرگز كه ديد روح قدس ميهمان خاك * هرگز كه يافت عقل مجرد ميان خاك چون بود جاى نكته جان در دهان او * پس در چرا نهاد فلك در دهان خاك
سپهسالار گفت ايدختر آنچه از تو صدور مييابد بافعال عقلا نسبتى ندارد و خداوند تعالى جل ذكره نكاح را حلال ساخته و ترا در اين خاك‌نشينى نه اجر اخرويست و نه عيش دنيوى اگر شوهر قديم ترا دوست ميداشت شايد كه شوهر جديد را نسبت به تو محبت بيشتر باشد .
اگر يكقطره كم شد از سبويت * هزاران دجله سر دارد بجويت
و چندان از اينمقوله سخنان گفت كه زن خاطرش مايل به شوهر كردن شده با جوان خوش درآمده و لحظهء كه اسب طرب در ميدان معاشقت تاختند سپهسالار متفكر شده حديث مهابت سلطان خاطرش را مشوش ساخت زن گفت مگر از وصال سير آمدى كه چنين متأمل گشتى يا ازين مواصلت پشيمان گشتى كه پريشان نشستى گفت نى قصهء من بغايت دشوار است و شمهء از حال دزد و پاسبانى خويش و بيم پادشاه بواسطهء فوت جسد او تقرير نمود زن گفت علاج اين كار سهلست شوهر من دو ماه بيش نيست كه وفات يافته و هنوز نپوسيده او را از قبر بيرون آور و بجاى دزد بياويز سپهسالار را اين راى موافق مزاج افتاده فى الفور قبر را شكافته آن بيچاره را از خاك برآورد و با زن گفت آنمرد كه بر دار بود ريش نداشت زن ريش شوهر را گرفته يكيك بركند و ذقن آن ميت را ساده ساخته باتفاق وى راه برده بر دار كردند و هردو به خانه رفته مدتى با يكديگر بسر بردند اتفاقا سپهسالار بيمار شده زن اضطراب بسيار آغاز نهاده گريه‌وزارى ساز كرد سپهسالار همسايه‌ها را طلبيده گفت ايياران من از اين زن خود التماس دارم كه بعد از وفات من اينريش را از زنخ من برنكند و به حال خود گذارد

حكايت : اسحق موصلى گويد روزى در شهر بغداد بتفرج صحرا و مرغزار و مشاهدهء جريان آب زلال و استنشاق نسيم شمال بيرون آمدم

در اثناى راه جوانى ديدم نيكوشمايل و خوش‌طبيعت اما آثار اندوه از صفحهء جبين او لايح و علامات حسن بر نايرهء