در اين اثنا شوهرش پيدا شد زن با مهمان گفت بلا آمد همين لحظه كشته گرديم ميهمان آغاز تضرع كرده زن گفت در اين صندوق درآى مرد بيچاره بصندوق درآمده آن طناز در صندوقرا مقفل ساخت و باستقبال شوهر مبادرت نمود او را بوثاق درآورده بعد از لحظهء كه با او ملاعبت نمود گفت امروز جوانى لطيف ظريف خوشكلام بمهمانى من آمده و كتابى مشتمل بر مكر زنان در دست داشت من خواستم كه او را بازى دهم بغمزه به او اشارت كردم مرد بيچاره با وجود آنكه مدتها تتبع مكر زنان نموده بود در دام افتاد لحظهء با او درآويختم چون نزديك بآنرسيد كه باهم آميختن دست دهد وصال تو پاى در ميان آورده و اجتماع بافتراق مبدل گشت مرد چون ديك روئين جوشيدن آغاز كرده و ميهمان بيچاره در صندوق اين كلمات شنيده وداع روح ميكرد چون مرد از روى خشم گفت اكنون آن مهمان كجاست زن گفت در اين صندوقست و اينك كليد در باز كن تا بر تو ظاهر گردد مرد پيش از اين با زن خود جناغ بسته بود و مدتى هيچكدام بر بردن آنقدرت نداشتند چون صاحب بيت بغايت خشمناك بود كليد از دست زن گرفت و جناغ فراموش كرده زن فى الفور بر زبان آورد كه گرو بده كه جناغ باختى مرد كليد را بدور انداخته گفت لعنت بر تو باد كه اينساعت مرا بر آتش نشانده بودى و از غصه آنكه جناغ باخته بود بيرونرفت زن سر صندوق گشاده گفت ايخواجه بيرون آى و توبه كن كه من بعد تتبع مكر زنان نكنى
حكايت : آوردهاند كه مردى غيور كه تتبع مكر زنان كرده بود
دخترى بحبالهء نكاح درآورده در محافظت او كمال سعى مينمود و يك لحظه از او غافل نميبود و ايندختر معشوقى داشت كه مدتها غايبانه با هم محبت ميورزيدند و چوندختر در مضيق حبس افتاد زالى را واسطه ساخته نزد او فرستاد زن پير از شكاف در خانه پيغام گذارده دختر گفت با او بگوى :
بيا تا بهبينى كه من در چه حالم * من از موى چونمويه در ناله نالم
بدست مردى غيور افتادهام كه در آرزو و مراد بر من بسته و پشت اميدم به سنگ جفا شكسته اما حيلتى انديشيدهام او را بگوى كه فردا بگاه بخانهء تو آيد و تو بر در خانهء خويش آب بسيار بريز تا من بخانهء تو درآمده مراد او حاصل كنم پيرزن پيغام رسانيد و چون سحرگاهى بخانهء زال خراميد ، دختر با شوهر گفت كه آرزو دارم كه با تو بحمام روم و لحظهء با هم بممازجت و عشرت اشتغال نمائيم و چندان از اينمقوله گفت كه مرد