فرستادى و او را بمنت بسيار حاضر كردى و زر و خلعتش دادى تا افسون محبت بر آنديو - فعل پريچهره خواندى و بيچاره شوهر كه دعوى غيرت ميكرد بقيادت تن درداد
بيوفائى و مكر و كيد و غرور * اينهمه از خصال زن باشد
مرد اگرچه پلنگ بند كند * همچنان در جوال زن باشد
حكايت : آوردهاند كه در يكى از بلاد هند زرگرى بود صاحب ثروت
و پسرى داشت بغايت لطيفطبع و زيباروى و بجهة پسر خود دخترى در غايت صباحت ديدار و ملاحت گفتار بحبالهء زوجيت درآورده بود و ايندختر بر شوخى و رعنائى و مكر و تزوير آنچنان بود كه ابليس سبق پيش او خواندى روزى جوانى را در گذرى نظر بر آندختر افتاد سلطان محبتش را در مملكت دل فرود آورده حكايت عشق و محبت خود پيش عجوزى كه در عالم فسق و فساد خطبهء قيادت بنام او بود بازگفته درمان درد خود از او طلبيده هديهء چند جهت او فرستاد زال قدم در راه نهاده بوثاق زرگر آمده با دختر آغاز مكالمه نموده سرپوش از سر طبق برداشت و ماجراى بيدل با دلدار بازگفت زن خود را خشمگين ساخته فرمود تا كنيزكان يك نيمهء روى زال را سياه كردند و او را بضرب چوب گرفتند پيرزن در باغ ميدويد و كنيزان از عقب ميتاختند و چونزال راه خلاص و مناص مسدود يافت از راه آب بيرون رفت و صورت قضيه نزد جوان بيدل تقرير نمود و آيت يأس بر وى خواند جوان گفت كه اگر محبوبهء من ميخواست كه زال را تأديبى نمايد و او را رسوا كند بايستى كه تمام روى او را سياه سازد و چون نيمهء روى او را سياه كرده و او را از آن مخرج آب از باغ بيرون كرده همانا اينمعنى اشاره بدانست كه در شبهائيكه مهتاب نباشد و جهان از ظلمت سياه بود از رهرو آب بباغ آى پس صبر كرده تا اوايل ماه رسيده و در اول ماه شبيكه بغايت سياه بود از مخرج آب بباغ دلدار درآمده دختر منتظر ميبود چون جوان بباغ درآمد فى الفور خود را به او رسانيده و از وصال يكديگر بهرهمند گشتند شبى ديگر باز جوان بباغ رفته ببهانهء كه ميان ايشان بود دختر همه شب گوش به راه ميداشت چون از آمدن اطلاع يافت از كنار شوهر برخواسته بباغ رفت و ساعتى دير ماند زرگر از عقب دختر رفته ديد كه در پاى درختى با غريبى خفته است زرگر ترسيد كه اگر بيمحابا پيش رود آنمرد بيگانه از بيم خود زخمى بر وى زند بازگشته هيچ نگفت روز ديگر صورت حادثه را با پسر بيان نمود پسرش گفت دوش زوجهء من تا صباح در بر من خفته بود و از اين نوع چيزها مبراست و دامن عصمتش