ليلىوش را بخانهء قاضى ميبرد جوان ديوانهوار درتاخته دختر را در كنار گرفته رويش ار بوسه داد و مردم زرگر او را زده از پيش خود براندند چوندختر بكنار حوض رسيد بر زبان آورد كه به غير شوهر و اينمرد ديوانه دست هيچ نامحرمى به من نرسيده اگر دروغ گويم در اين آب غرقه شوم و قدم در آب نهاده از حوض بگذشت خلايق بر دختر آفرين كردند و زبان بملامت زرگر گشودند زرگر را از آنغصه خواب در چشم و قرار از دل رميده همهشب با ستاره راز گفتى و انديشه كردى و خبر بيخوابى او چنان مشهور شد كه بسمع راى رسيده پادشاه او را طلب داشت گفت ميخواهم كه حراست حرم خويشرا به تو تفويض كنم زرگر انگشت قبول بر ديده نهاده آنشب بپاس داشتن اشتغال نمود .
چو نيمى ز تيره شب اندر گذشت * شب آهنك بر چرخ گردون بگشت
فيلبان خاصهء پادشاهرا ديد كه بر پيلى قوىهيكل عادى سوار شده از فيلخانه بيرون آمده در زير حرم پادشاه بايستاد و زن راى از كنار ملك برخواسته بدريچه آمد فيل خرطوم دراز كرده زنرا بخرطوم گرفته در پشت خويش نشاند و پيلبان با او مقاربت كرده فيل بارديگر زنرا بخرطوم برداشته بر آن دريچه نشاند ، زرگر از مشاهدهء آنحال متعجب شده با خود گفت غم خوردن من عبث بوده چه حرم پادشاه را باوجود آنهمه پاسبانان و ملازمان و كمال سياست و مهابت سلطنت باك نيست اگر زن پسر من آلودهدامان باشد سهلست و همانلحظه بخواب رفت تا چاشت بيدار نشد روز ديگر راى او را طلبيده زرگر ماجرائيكه ديده بود بتفصيل نقل كرد راى زن خود را و پيلبانرا سياست كرده زرگر را از نديمان خاص بمزيد اختصاص داد
حكايت : يكى از اهل سياحت هميشه تتبع مكر - هاى زنان مينمود
كتابى در آنباب تاليف كرده بحيلة النسا موسوم گردانيده و همواره بمطالعهء آن ميپرداخت نوبتى در اثناى سفر بقبيلهء رسيده در خانهء نزول نموده آن روز خداوند خانه حاضر نبود زنى داشت در غايت ظرافت و نهايت لطافت مهمان بگوشهء خانه رفته بمطالعهء آنكتاب اشتغال نمود زن آغاز ملاطفت نموده از او سؤال نمود كه اين چه كتابست كه مطالعه ميكنى سياح گفت اين كتابيست مشتمل بر حيل زنان زن تبسم كرده گفت مهتاب بگز نتوان پيمودن مكر زنان در حيز بيان نگنجد آنگاه تير غمزه در كمان ابرو نهاده بر هدف دل او راست كرد و با او از در مصاحبت و معاشقت درآمده مرد را به دو سه كلمه گرم چنان شيفته خود كرد كه مزيدى بر آن تصور نتوان نمود