دهان خويش بر ايشان اندازند و كتاره از غلاف كشيده آهنگ قتل خود كرد و قاعدهء كيش آن بدكيشان اينست كه چون برهمنى بواسطهء ايذاى شخصى كشته شود خاندانيرا مستأصل سازند و دودمانيرا براندازند و چون زن حال بدانمنوال ديد برهمن را بلطايف - الحيل به منزل آورده بقدم استغفار بايستاد و گفت كه بىقصد جرمى از من دروجود آمده از راه كرم عفو كن و بغرامت آن حركت از نقود و نفايس هرچه خواهى بستان برهمن قبول نكرده كتاره از دست ننهاده و زن در تضرع و تخشع مبالغه كرده برهمن گفت اگر مرا بگلستان وصال خود راه دهى اينخار از دلم برآيد و الا بنوك خنجر خونريز سينهء خود بشكافم و بعد از من ترا نيز زنده نگذارند زن چون چاره بجز مطاوعت نديد بصحبت او تن در داد روز ديگر كه برهمن از پيش او برفت زن همسايه كه از صحبت واقعه مطلع شده بود نزد دختر آمده گفت اين چه رسوائى و فضيحت است و اين چه نااهلى و غرامت كه بمصاحبت گدائى تن دردادى معارف و بزرگان دهر از عشق تو بيقرارند اكنون يكى از اميرزادگان كه در حسن صورت و صفاى سيرت در ميان اكابر هند ممتاز است و از هواى تو دست بر سر مانده و پاى در گل اگر باختلاط او راضى شوى از تو ممنون گردم و الا نزد شوهرت قضيه برهمن را تقرير كنم زن ناچار بصحبت آنجوان راضى شد به خانه همسايه رفت و عاشق بيچاره كه مدتها آرزوى وصال او داشت بخانهء او آمده دست در گردن مطلوب حمايل كرد و زمانى دير بعشرت گذرانيدند مقارن اينحال برهمن را هواى اختلاط محبوبه آمده بدر وثاق پهلوان آمده فرياد زد كنيزكان در باز كردند برهمن چون محبوب را نديد آغاز فضيحت كرده عربده ساز نمود كنيزكان خاتونرا خبردار كردند بيچاره متحير مانده زن همسايه جوانرا ساكن ساخته از خوف رسوائى به خانه آمده و چون چشم برهمن بر وى افتاد تازيانه بدست آورده او را در لت كشيده كه در اينوقت كجا بودى مقارن حال پهلوان از محلى كه رفته بود مراجعت نموده برهمن متحير شده با او گفت تدبير من چيست زن گفت همچنين مرا ميزن و چون از تو پرسد كه اين چه كار است بگو كه او را ديو گرفته است و من او را افسون ميكنم و برهمن همچنان زنرا ميزد تا شوهرش درآمده صورت حال پرسيد گفتند كه در غيبت تو او را ديو گرفته است و اين برهمنرا بجهة افسون آوردهاند و برهمن لحظهء لب خود جنبانيده و تازيانه به كار برد و بعداز آن از نزد معشوقه جان بسلامت بيرونرفت هر گاه زنرا هواى برهمن بر سر آمدى خود را مجنون ساختى و شوهرش را بطلب برهمن
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 674
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٦٧٤