كرده و بر آن صبر ميكنم تا قاعدهء ايمانم مصون ماند اصمعى گويد از اين سخن تعجب نمودم و در پارسائى و عفت و اعتقاد مانند او زنى كم ديدم
حكايت : آوردهاند كه سوداگرى در بغداد زنى صاحب جمال با كمال با كياست داشت
كه قابلهء ايام مانند آنسرو سيماندام دخترى در كنار مادر روزگار ننهاده بود سوداگر نوبتى ببصره رفت و بحسب اتفاق زنى كرد آنگاه هرسال ببصره رفتى و چهار ماه توقف نمودى زن بغدادى دانستكه شوهرش را در بصره خانهء پيدا شده است و منكوحهء مجدد بهمرسيده صبر كرد تا سوداگر از بصره ببغداد آمد آنگاه تفحص آشنايان شوهرش كه در بصره مقام داشتند شنيده از زبان آنجماعت نامهء به شوهرش نوشت مضمون آنكه زوجه تو كه در بصره بود وفات يافته و اموال بسيار از وى مانده و به حكم ميراث نصفى از آن اسباب به تو ميرسد بايد كه زودتر باينجانب آئى و اينمكتوب را شخصى بخواجه داد خواجه بر مضمون مكتوب اطلاع يافت اضطراب نموده ارادهء سفر بصره كرد زن با او عتاب نمود كه مگر در بصره زنى كردهء و دل از ما برداشته و بر او افكندهء كه اينهمه ميل به سفر بصره دارى خواجه گمان ميبرد كه زن بصرى مرده است بجهة تسلى منكوحه بر زبان آورد كه هر زنيكه من دارم بجز تو بسه طلاق زن گفت طلاق دادى بنشين كه زن بصرى نمرده است و اين حيله را من ساخته بودم
حكايت : آوردهاند كه در ولايت هند پهلوانى بود
كه بشجاعت و مهابت در السنه و افواه ساير و داير بود و راى هند او را تعظيم بيش از پيش ميكرد ، و اين پهلوان زنى داشت كه شعاع جمالش چراغ بزم خورشيد افروختى و طرهء مشكبويش شب هجرانرا سياهى و درازى آموختى پهلوان چنان شيفتهء حركات او بود كه مزيدى بر آن تصور نتوان كرد و از غايت غيرت كه آن لوازم محبت است روانميداشت كه باد بر زلف او وزد .
نخواهم بگذرد باد بهارى از سر كويش * كه ترسم بوى آنگل گيرد و غيرى كند بويش
بحسب اتفاق پادشاه پهلوانرا به محلى فرستاد زنش بر دريچهء انتظار نشسته در شارع نظر ميكرد ناگاه جوانى نوخط نيكوصورت متناسب الاعضاء از برهمنان آنديار چادرى سفيد بر خود پيچيده از پاى آن دريچه ميگذشت زن پهلوان در آنوقت تنبول در دهان داشت آب دهان در آنچادر سفيد انداخته برهمن به بالا نگريسته ماهى ديد كه از افق دريچه طالع شده شفق از دهان ميانداخت و خورشيدى مشاهده نمود كه از مرواريد دندان لعل آبدار ميپاشيد برهمن با او گفت كه مهم براهمه به جائى رسيده كه زنان آب