تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 671

مساهمون:

ص٦٧١
با او گفت « قال اللّه تعالى
فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ »
رشيد گفت همچنين اين آيه نيز كلام خداوند است كه
« نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ »
كنيزك گفت يا امير المؤمنين آن منسوخ است بدين آيه كه فرموده
« وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها »
هرون الرشيد را از فصاحت كنيز عجب آمد

حكايت : شبى مهلب بن ابى صفزهء ازدى بديعهء مطربه را طلبيده

چونخواست كه با او مباشرت كند بديعه حايض شد و گفت
« وَ فارَ التَّنُّورُ » *
مهلب برفور جوابداد كه
« سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ »

حكايت : اصمعى گويد روزى در بازار بغداد ميرفتم

در دكان ميوه‌فروشى رسيدم زنى ديدم صاحب جمال نشسته و مرغان مسمن و طبقهاى پرسيب و امرود و انواع ثمار ميفروخت پيش رفته اين آيه برخواندم كه
« وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ »
زن برفور جوابداد كه
« جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ » *

حكايت : در كتب تواريخ مسطور است كه صداق توران‌دخت آنبود

كه هرگاه او نزد مامون آيد خليفه از براى او قيام نمايد روزى توران نزد مامون رفته مأمون پيش او برنخواست توران دست بر سر زده گفت وا ابتاه در آن روز خبر وفات حسن بن سهل پدر توران بمامون رسيده بود خليفه فرموده بود كه آنسخن را بتوران نگويند مأمون از توران پرسيد كه تو از كجا دانستيكه پدرت وفات كرده است جوابداد كه چون تو از براى من قيام ننمودى دانستم كه پدر من وفات كرده است

حكايت : آورده‌اند كه در ايام ابو جعفر منصور مردى بود كه با خود قرار داده بود

كه چون عزيمت زن خواستن كند با صد مرد صاحب راى مشورت كند با نود و نه مرد كرده چون يكتن باقى بماند با خود قرارداد كه صباح با هركه اول ملاقات نمايد با او مشورت كند بامداد چون از خانه بيرون آمد ديوانهء او را پيش آمد بر نى نشسته هرجا ميدوانيد و سوارى ميكرد كودكان دنبال او را گرفته بودند مرد تنك‌دل شد و گفت اگر با وى مشورت كنم از ديوانه چگونه عقل چشم توان داشت عاقبت چون با خود نذر كرده بود كه به اول مرديكه دوچار شود مشورت نمايد با ديوانه گفت كه من ارادهء آن دارم كه زنى در حباله نكاح آورم با تو مشورت مينمايم مرا بطريق صواب دلالت نماى ديوانه گفت زنان سه قسمند يكى از تست و بر تست و يكى از تو نيست و بر تست و يكى نه از تست و نه بر تست واقف باش كه اسب من لگدى بر تو نزند اين بگفت و از پيش من روانشد راوى گويد كه از عقب او روانشدم گفتم اينكلام عاقلان بود كه از تو صادر شد نه سخن