بنت حسن بن سهل كه از كبار خواتين بود طلبيده با او گفت هرچند درجهء تو نزد من رفيعتر از آنست كه ترا در سلك اينجماعت آورم اما ميدانم كه هيچكس به غير از تو بر انديشهء من اطلاع نتواند يافت بگو كه در خاطر من چيست توران دخت گفت لعنت بر بختيشوع طبيب باد كه ترا گفته است مجامعت منماى كه به تو ضرر ميرسد با ايشان معاشرت نماى و با پسران مباشرت كن اگرچه اختلاط امير المؤمنين راحت ماست اما مطلوب كلى ما سلامت ذات آنحضرتست مأمون متحير مانده گفت ميدانم كه وحى انقطاع يافته است و الا ميگفتم كه وحى به تو نازلشده است گفت اينسخن ميان من و و بختيشوع گذشت و هيچ آفريده بر آن اطلاع نيافت تو از كجا دانستى آنگاه درجى جواهر طلبيده بتوراندخت بخشود و گفت به خدا كه قيمة دانش تو بيش از اينست هاديه كه يكى از زنان حرمسراى بود از توراندخت پرسيد كه تو انديشهء خليفه را چون دانستى جوابداد كه از اين ده زن كه پيش او آمدند هركدام اوج حسن را ماهى و فلك محبوبيرا آفتابىاند و همه را دوست ميدارد و نتواند بود مردى بىآنكه او را كسى از مباشرت زنان منع كرده باشد خود را از اين محبوبان سيماندام نگاهدارد و مع ذلك با همه بازى كند و ميل بصحبتش نشود دانستم كه شخصى كه خليفه را از امتزاج ايشان منع كرده باشد بجز بختيشوع طبيب نتوان بود
حكايت : آوردهاند كه روزى دلهء محتال كه داستان حيله و دستان او بمسامع خاص و عام رسيده است
بر در دكان بزازى گذشته شنيد كه بزاز با غلام خود ميگفت كه بىبى از من مقنعهء سبز طلبيده است اين مقنعه را بستان و به او ده و بگو كه دو اطلس در صندوق است بده كه خريداران پيدا شدهاند چونغلام برخواست كه روانشود خواجه درهمى به او داده گفت در بازار گوشت بخر و بعد از آن به خانه رو دله فى الحال مقنعهء سبز خريده پيش از غلام بخانهء بزاز رفته گفت خواجه اين مقنعه را . . . . زن مقنعه را گرفته گفت من ترا نميشناسم و دو اطلس قيمتى بشخصى كه او را نشناسند دادن از سفاهت باشد دله هرچند مبالغه كرد مفيد نيفتاد لاجرم مأيوس شد گفت پس مقنعه راه بازده تا ببرم زن بزاز بر زبان آورد كه شوهرم بجهة من مقنعه فرستاده بازدادن آن شكون ندارد هرچند دله جهد كرد كه مقنعه را بستاند ميسر نشد دله ترسيد كه مبادا غلام برسد و او رسوا گردد مقنعه را گذاشته بيرونرفت
حكايت : هرون الرشيد كنيزكى حبشى با جمال و زيرك قرآنخوان داشت
شبى با او گفت پشت به من كن كنيزك