تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 669

مساهمون:

ص٦٦٩
رفتم ابو على صوفى با وجود آن همه قصد كه در شان من كرد منفعل نشده بملازمت من پيوست روزى او را بخلوتى طلبيده حقوقى كه در ذمت او داشتم برشمردم و آنچه از كفران و طغيان و بهتان و غمز و سعايت كه از او نسبت به من واقعشده بود بيان نمودم او بجمله اعتراف نمود از وى پرسيدم كه باعث آزار خاطر تو از من چه بود گفت نوبتى كلاهى مروحه صوفيانه بر سر داشتى از تو طلب نمودم به من ندادى بعد از دو روز آن را بر سر درويشى ديدم بدين جهة از تو رنجيدم گفتم سبحان اللّه اصل بدنژاد لئيم اين كند كه بواسطهء مقدارى كاغذ و كرباس حقوق خدمت صد ساله را هباء منثورا ميسازد و دانستم كه تربيت نااهلان باعث ملالت و ندامت است .

فصل دهم از جزو هفتم در ذكر زنان پارسا و نيكو سيرت خردمند صاحب تدبير و زنان ناپارساى صاحب تزوير

از ذو النون مصرى منقولست كه در ايام مسافرت بدر شهرى رسيدم خواستم كه بدرون شهر درآيم بر در دروازه قصرى ديدم رفيع كه جوئى آب زلال از زير آن ميگذشت به آنجا رفته وضو ساختم و چون فارغ شدم چشمم بر بام آنكوشك افتاد كنيزكى ديدم ايستاده در غايت حسن و جمال چون مرا ديد گفت اى ذو النون تو از دور پيدا شدى پنداشتم كه ديوانهء و چون وضو ساختى دانستم كه عالمى و چون از طهارت فارغ شدى پنداشتم كه عارفى و اكنون كه بحقيقت بر تو نظر كردم دانستم كه تو نه عالمى و نه عارف و نه ديوانه گفتم از كجا ميگوئى گفت زيرا كه اگر ديوانه ميبودى طهارت نميكردى و اگر عالم بودى نظر بر بام قصر نمىانداختى و اگر بصفت عرفان متصف بودى دل تو بجز او ميل ديگرى نميكرد و اين سخن گفته ناپديد شد

حكايت : گويند زياد بن ابيه در زمان حكومت بدر خانهء نعمان بن منذر رسيده

بديدن او رفت دختر نعمان پيش زياد آمده دعا كرد زياد از او سئوال نمود كه از غرايب عالم آنچه ديدهء بيان نما دختر گفت روزى ديدم كه مجموع قبايل عرب بر ما حسد ميبردند و بر انتظام دولت ما رشك داشتند و امروز مىبينم كه جميع بر ما ترحم مينمايند

حكايت : آورده‌اند كه نوبتى مامون ده نفر از زنان خود را طلبيده

از يكيك سئوال نمود كه در دل من چيست اگر بگوئيد هرچه بخواهيد بشما دهم و هريك از آنزنان سخنى ميگفتند و مامون ميگفت چنين نيست و لحظهء با ايشان مزاح مينمود آخر كار توران