دو مفسد ديگر از كمينگاه غدر بيرون آمده مرا به زور كشيده اينجا آورده ميخواست قصد جان من كند خداوند جل جلاله ترا وسيلهء حيات من گردانيد جوان آنزن را بوثاق آورده شرط از ياران برد و هم در آنشب عورترا بخانهء پدرش آورد و مردم بشجاعتش قائل شده زبانها بتحسين وى گشودند و آنمرد پريشان كار مفسد از ديار خود آواره شده ببلاى غربت گرفتار آمد
حكايت : قاضى ابو محسن در كتاب « فرج بعد الشده » آورده كه من در سنهء خمس و ثلاثين و ثلثمأه بمكتب ميرفتم
و پدرم قاضى آن ولايت بود و در آنسال مردى وفات يافت چون وارثى نداشت پدرم اموال او را تصرف كرده بر بيت المال فرستاد بعد از ماهى چند دو مرد آمده دعوى وراثت وى كردند و مدتى بدين سبب بخانهء ما تردد مينمودند گذر ايشان بمكتبخانهء من افتاده هميشه بنزد من ميآمدند و از هرجا سخنان ميگفتند روزى يكى از آن دو مرد گفت اگر روزى منصب قضا از روى استقلال به تو رسد به من چه دهى گفتم پانصد مثقال طلا كاغذى پيش آورده گفت آنچه گفتى به خط خود بنويس من بر آن موجب بقلم آوردم بعد از مدتى مديد پدرم قضاى اهواز به من تفويض نمود من بآنولايت رفته در آنمنصب شروع كردم روزى پيرى را ديدم كه نزد من آمده سلام كرد پرسيدم كه از كجائى گفت از بصره از سبب آمدن او استفسار نمودم گفت نزد مولانا حقى دارم بطلب آن آمدهام كاغذى كه در مكتبخانه نوشته بودم بدست من داد و محضرى ديگر به خط اعيان بغداد بيرون آورده محتوى بر اينمعنى كه فلان از ارباب استحقاقست و اموالى كه داشته تلف شده عقار و ضياع وى در معرض ضياع آمده اگر در حق او احسانى كرده شود موجب دوام دولت باشد من با او گفتم كه مملكت آنقدر وسعت ندارد كه الحال اين پانصد دينار را نقد توانم داد پيش من مقام ساز تا عملى به تو حواله كنم كه اينمبلغ از آنشغل حاصلگردد پس يكى از اعمال جليله به او حواله نمودم و دختر تاجرى صاحب ثروت در حبالهء زوجيت او درآوردم و او در اهواز ساكن شد و خود را بابو على صوفى كنيت داده چون چندگاه نزد من ماند اكابر و معارف او را شناختند و شهرت تمام پيدا كرد اتفاقا بعد از سه سال مرا از آن خدمت عزل كرده به ديگرى حواله نمودند قاضى مجدد باهواز رفته ابو على صوفى حقوق نعمت مرا بكفران مقابله كرده به خدمت او شتافته با دشمنان من آغاز دوستى كرده چندان سعايت نمود كه مبلغى خطير مرا زيانرسيد بعد از چندگاه نوبتى ديگر آن منصب به من مفوض شده چون باهواز