ميتوانستم با خود برداشتم و باقى را بتدريج نقل كردم و بدان سبب صاحب مكنت و جمعيت شدم
حكايت : آوردهاند كه يكى از ملازمان محمد بن سليمان هاشمى كه سپاهيان او را ببددلى و جبن موسوم ميداشتند
و جلساى او حديث شجاعت خود در ميان آورده هريك لافى ميزدند آنجوان گفت اگرچه شما مرا بغايت جبان و بددل تصور كردهايد اما من از همه شجاعترم گفتند دليل قول تو چيست جوان جواب داد كه بمبلغى شرط كنيد و در اين شب تار مرا بهرجا كه خواهيد تنها بفرستيد و نشانه بدهيد تا در آن محل بازگذارم و برگردم گفتند در بيرون اين شهر سردابهاست كه كاريزها را حجاج بريده است و شبها مكان دزدان و عياران و سباع ضاره است بفلان زيرزمين رو و بر كنار آب اين ميخ را بر زمين كوب و برگرد جوان شمشيرى و ميخى و تبر و تيشهء برداشته در آن شب تاريك كه خيال تا به زيارت ضمير ميآمد صدبار راه غلط ميكرد .
شبى بود مانند قطران سياه * نه سياره پيدا نه پروين نه ماه
از شهر بيرون آمده بسردابهء مقرر رفت و آن ميخ را بر زمين كوفت مقارن اينحال آواز زنجيرى بسمع او رسيد چون نيك ملاحظه نمود بوزينهء ديد كه از صاحب خود گريخته بود بوزينه را گرفته خواست كه بيرون رود آواز شخصى شنيد كه با شخصى ميگفت عمر عزيز خود در طلب تو بر باد دادم و شبهاى دراز تا روز از سوداى تو نخفتم و تو به حال من التفات نكردى و مطاوعت ننمودى تا پدر ترا به ديگرى نكاح كرد و اگر قبول نميكردى آن عقد درست نميبود امشب بقصاص خونى كه از ديده ريختهام خونت بريزم ناگاه آواز زنى شنيد كه از روى تضرع جواب ميداد كه حيا مرا از عدم اطاعت پدر مانع بود و عفت نميگذاشت كه به حرام با تو دست در آغوش كنم و آن بديها گناه پدرم بود آنمرد باينسخنان ملتفت نشده خواست كه او را هلاك كند جوان بانگ بر وى زده بوزينه را در روى او انداخت و بوزينه در گردنش چسبيد جوان از عقبش با تيغ كشيده آهنك او كرد آنمرد دست از عورت برداشته جان بتك پاى بيرون برد جوان دست زنرا گشوده از حال او سؤال نمود زن گفت من دختر فلانم از اكابر اين شهر و اينمرد پسر عم من بود بارها مرا از پدر خطبه نمود اما پدرم بمناكحت او رضا نداده به بيگانه عقد بست و اين عمزادهام كينه در دل گرفته منتهز فرصت ميبود تا بامروز كه من با جمعى زنان بتماشاى باغ رفته بودم در حين مراجعت با