بدينسبب سوگند خوردهام كه ديگر تشييع جنازه نكنم
حكايت : از عبد القيس شاعر نقلست كه گفت پدر من غلامى مقبل نام داشت
روزى خيانتى از او دروجود آمده بدانسبب بگريخت ديدند از او اثرى پيدا نشد چون پدرم وفات يافت من هنوز خرد - سال بودم چون بسن بلوغ رسيدم هواى سفر كردم و در اثناى مسافرت بنصيبين رسيدم روزى لباسهاى قيمتى پوشيده بودم و دستارچهء مشحون بدرم و درهم نيز مصحوب خود داشتم ناگاه غلام مقبلنام پيدا شد در پاى من افتاده شادمانى بديدار من اظهار كرد و از حال قبايل و اقارب من سؤال نمود و بر فوت پدرم اظهار تأسف بسيار نموده گفت ايمخدومزاده چون در اين شهر غريبى شايد كه وثاقى مناسب نداشته باشى بنده منزلى مرغوب دارم و اسباب نشاط مهيا است اگر تجشم نمائى در ملازمت تو باشم من به اين سخنان فريفته شده بر ملازمت او روان شدم و غلام راه بيرون شهر پيش گرفته از شهر بيرون رفته بخرابهء چند رسيد و درميان آنخرابها منزلى معمور بنظرم درآمد بوريائى در صحن آن انداخته و چند مرد مهيب با صورتهاى عجيب نشسته و سلاحها در پيش خويش نهاده دانستم كه آنجماعت دزدان و طرارانند كه در آنموضع مكان ساختهاند با خود گفتم بپاى خويش بگور آمدى مقارن وصول من يكى از آن چندنفر برخاسته طپانچهء محكم بر روى من زده گفت جامه بيرون كن من جامه بيرون كردم و زريكه همراه داشتم تسليم نمودم ايشان زر را بمقبل دادند كه ببازار برده طعامى آورد چون اينحالت مشاهده نمودم حيات طبيعى را وداع كردم و از غايت اضطراب بر زبان آوردم كه ايجوانمردان شما را از قتل من چه فايده آنچه داشتم بر شما حلال كردم بر جان من منت نهيد و نخل حيات مرا كه بسى تازه است از بيخ برمياوريد و روى بمقبل آورده گفتم آخر رعايت حقوق پدرم نماى و حق صحبت قديم فرومگذار آن ناكس التفاتى بسخن من نكرد و با آنجماعت گفت اگر او را زنده بگذاريد همه را در ورطه هلاك اندازد و سر ما را فاش گرداند يكى از آنزمره برخاسته كاردى از ميان بركشيده قصد من كرد جوانى پاكيزه - صورت نوخط در ميان آنطبقه بود نزد او گريخته گفتم پناه به تو آوردم مرا حمايت كن جوان مرا نزد خود خوانده با مقبل كافرنعمت گفت ترك فضولى كن و بسرانجام مهمى كه مأمور شدهء قيام نماى چون مقبل بيرون رفت جوان بامير خيل خود گفت اين پسر پناه به من آورده است ميخواهم كه او را از شر اينجماعت نگاهدارى آنشخص جوابداد كه چون تو او را