چندانكه نوبت پاس او گذشته به منزل خود رفت و ديگرى بجاى او آمد ملك با وى گفت كه برو و سر فلان برادر خود حاضر كن كه پادشاهان اگر خاين و بىديانت را زنده گذارند در اساس ملك ايشان خللها روى نمايد جوان بخانهء برادر رفته او را بر بستر استراحت خفته يافت شفقت اخوت او را از امتثال مثال راى مانع آمده بىآنكه آسيبى به او رساند مراجعت نموده بعرض رسانيد كه چون اراده قتل برادرم كردم حكايتى بخاطرم رسيد بازگشتم تا بموقف عرض رسانم شايد كه ملك در آن باب تأملى فرمايد
حكايت : در كتاب حكماى هند مسطور است كه پادشاهى قاهر و قادر مدتى آرزومند فرزندى بود
كه ملك او را ضبط نمايد بعداز چندگاه كه پيوسته نذر و صدقات بمردم ميرسانيد واهب بىمنت پسرى به او عطا فرمود كه آثار بزرگى در ناصيهء او باهر و شمائل مكارم اخلاق از حركات او ظاهر بود و بجهة تربيت او را بدايگان صحيح البدن مستقيم المزاج سپرده پادشاه را سوئى داشت كه پيوسته با گهواره ملكزاده بازى ميكرد و شاه از جستن و بازى نمودن راسو محظوظ ميبود روزى راسو در پاى گهواره ملكزاده خسبيده بود ناگاه مارى عظيم قصد گهواره كرد راسو چون مار را ديد با او در مقام جنگوجدال آمده بعداز محاربهء بسيار مار را بكشت در اين اثنا دايهء ملكزاده رسيد و دهان راسو را خونآلود ديده فرياد بركشيد كه راسو ملكزاده را كشته است پادشاه از اين سخن مضطرب گشته نزديك بود كه روح از بدنش مفارقت كند و همان لحظه بىآنكه تفتيش حال پسر نمايد تير بر راسو زده او را بكشت و چون نزديك گهواره رسيد پسر را بسلامت يافته مارى كشته آنجا ديد دانست كه راسوى بيچاره آنمار را كه قصد پسر داشته است كشته از هلاك راسو پشيمان گشته مدت العمر متحسر بود اكنون من انديشيدم كه پادشاه بىتفحص و تجسس اگر بقتل بندگان خود حكم فرمايند شود كه همچنان پشيمانى و ندامت مفيد نباشد چون راى اين سخن استماع نمود باحضار برادر مثال داده از او پرسيد كه تو ندانستهء كه غيرت پادشاهان مانند آتش سوزانست كه به هيچ آبى كشته نشود سبب آمدن تو پيش تخت من چه بود جوان گفت اى پادشاه عفت و پاكدامنى مرا از اين مهلكه نجات داده گمان ملك در حق من خطا بوده است و اگر پادشاه خواهد كه صدق سخن من بر تو ظاهر شود در زير تخت نظر كند شاه در زير سرير نگريسته مارى بزرگ ديد كه كشته افتاده است چون پادشاه اينصورترا ملاحظه نمود بر