تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠
ديانت دور باشد ؛ دستمالى بر گوشهء كمان بسته بتخت نزديك آمده و كمانرا دراز كرده آن آلايش از سينه آنكمان‌ابرو پاك كرد مقارن اينحال راى بيدار شده جوانرا ديد كه از پيش دلدار او بازميگشت پادشاه نسبت به او بدگمانشده چونمحل پاس او منقطع گرديد حارس ديگر كه برادر او بود حاضر گشته او بخوابگاه خود شتافت راى با وى گفت برو و سر برادرت را بياور جوان بوثاق برادر رفته او را خفته يافت با خود گفت اگر او گناهكار بودى از فكرت و اضطراب بخواب نرفتى و به منزل پادشاه بىمقصود ملك مراجعت كرد راى پرسيد كه چكردى حارس جوابداد كه مثلى بخاطرم گذشت بعرض رسانم اگر پادشاه بقول خويش و فرمان خود مصر باشد بقتل برادر مبادرت نمايم راى گفت بگوى جوان بر زبان آورد كه در ايام سلف پادشاهى بود كه بصيد و شكار حرصى تمام داشت و از جملهء طيور شكارى او را بازى بود كه از بيم چنگال وى نسر طاير فلك در سنبله پنهان ميشد .
ز بهر طغرل تو آفتاب زرين‌چشم * بر تذرو برآرد ز كوه زرين پر ز بيم منقهء تو بفكند بوقت شكار * كلنك موزه و هدهد كلاه و صعوه كمر
پادشاه اين باز را بغايت دوست ميداشت از نوادر روزى پادشاه در اثناى شكار از عقب آهوئى شتافته از لشكر دور افتاد و تشنه شده چون ركابدار حاضر نبود پادشاه جاميكه همراه داشت دست گرفته بطلب آب بهرجانب ميتاخت ناگاه بموضعى رسيده ديد كه قطره‌قطره آب از كوه ميچكد جام را در زير آنداشت تا اندكى بر وى جمع گشت خواست كه در لب نهد باز در اضطراب آمده پر بآنجام زده جام سرنگون گشته آب بريخت پادشاه عاليجاه بارديگر جام سرنگون‌گشته را در زير آن داشته پر ساخت و چون عزم خوردن كرد بازباز بر جام پر زد آب بريخت ملك در غضب گشته باز را بر زمين زده هلاك گردانيد مقارن اينحال ركابدار رسيد باز را كشته و پادشاهرا خشمناك يافت ملك با او گفت بر اين قلهء كوه درآى و بنگر كه اين قطرات آب از كجا ميآيد از منبع آن جام را پر ساخته بياور كه اينجانور ما را از آب خوردن و خود را از نعمت حيات برآورد ركابدار به بالا رفته اژدهائى عظيم ديد مرده و حرارت آفتاب او را گداخته آبى از آن روان گشته از آنكوه فروميچكيد ملك را از اينقضيه خبر داد و پادشاه از هلاك باز متحير و متأسف گشته تأسف سودى نداشت راى اينحكايت شنيده خاموش شد
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 660 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )