در حضور من زبان بمدح نگشائى كه من خود را بهتر از تو ميشناسم و بتعريف تو نه شهرت من زياده گردد و نه مسرت من افزون شود سيم آنكه سعايت كسى نكنى و غيبت سپاهى و رعيت نزد ما نگوئى چه اگر غمازى رعيت كنى و من در صدد ايذا و آزار ايشان آيم دلهاى خلايق از من متنفر گردد و اگر از لشكرى و امرا بدگوئى خاطر من از ايشان برنجد و ايشان از من خائف گردند و بدينسبب اختلال باحوال مملكت راه يافته افسادها تولد نمايد كه دست عقل بتدارك آن نرسد
حكايت : در تاريخ ناصرى مسطوراستكه چون عبد الرشيد بن سلطان محمود بر مسند سلطنت نشست
يكى از غلامان خود را كه موسوم بتومان بود تربيت نموده روزبروز در رفعت درجهء او ميكوشيد تا زمام جميع مهام در قبضهء اقتدار او نهاد و تومان غلامى بود دون همت و ظالم طبيعت سفلهپرور در استيصال اكابر و اعيان كوشيده اراذل و اشرار را مناصب داد از آن جمله ابو سهل زوزنى را معاضدت و معاونت نموده در برابر خواجهء نيكو نهاد عبد الرزاق بن حسن ميمندى كه وزير بود داشته ابو سهل بانواع مكر و تزوير خواجه را تقرير نموده تومان زبان بغيبت او برگشود و عبد الرشيد چون جوانى سادهلوح بود و كارناديده خواجه را معزول ساخته مصادره فرمود و تومان خطيب لوط را كه مردكى شرير و فتان ظالمپيشه بود تربيت نموده منصب صاحب ديوانى مملكت به او داد و خواجه ابو طاهر حسن كه از جملهء اعيان دولت غزنويه بود بفرمان عبد الرشيد در آن اثنا بولايت هندوستان شتافت تا اموال آن مملكت را گرفته بپايهء تخت رساند و چون بولايت هند درآمد در هر شهرى و قصبهء گماشتهء از تومان ديد كه دست تعدى برآورده در تخريب ولايت ميكوشيد خواجه صورت حالات را در قلم آورده به صاحب ديوان رسالت ابو الفضل بيهقى فرستاد و ابو الفضل حكايت خواجه حسن را بعرض عبد الرشيد رسانيده پادشاه تومانرا طلبيده او را معاتب و مخاطب ساخت و تومان كينهء ابو الفضل در دل گرفته زبان بغيبت او گشود و عبد الرشيد از غايت سادگى باخذ و قيد خواجه ابو الفضل فرمانداد و تومان بعد از دفع ابو الفضل دست تسلط و استيلا برآورده خطيب لوط را به عمل ولايت نيشابور فرستاد و او در آنمملكت رايت ظلم را برافراشته خلايقرا بتعذيب كشيد و چون خواجه ابو طاهر حسن به آن مملكت رسيد رعايا از خطيب لوط شكايت كردند و خواجه او را طلبيده زبان بنصيحت او گشوده خطيب هم جوابهاى زشت و كلمات درشت گفت خواجه حسن بجهة حفظ