مرا مهمانى كرد ، پادشاه در جواب گفت كه آنمرد را ملامت خواهيم كرد نه بدان جهة كه طعام خاصهء ما را خورده است بلكه بدينجهة كه با چون تو كافر نعمتى غماز صداقت ورزيده
حكايت : آوردهاند كه تاجرى غلامى كه در معرض بيع آورده بودند خريدارى مينمود
صاحبش گفت اينغلام هيچ عيب ندارد مگر آنكه غماز و نمام است
ز غمازيست مشك چين سيهروى * كه از صد پرده بيرون ميدهد بوى
تاجر گفت اين عيب سهل است و غلام را خريده به خانه برد بعد از مدتى روزى خاتون را تنها يافته گفت ايخاتون ترا حق تربيت و اصطناع دربارهء من فراوانست و دولتخواهى تو بر من واجب بدانكه خواجه از تو سير شده و ارادهء آندارد كه دخترى را در حبالهء نكاح آورد خاتون از اينمعنى انديشناك شده از غلام پرسيد كه اكنون ايندرد را چه دوا توان نمود و اينحادثه بچه تدبير دفع توانكرد غلام بر زبان آورد كه در اينشهر حكيمى است كه بافسون مشتريرا از آسمان فرود آورد و زهره را در رقص صلاح آنست كه با او مشورت كنم و روز ديگر با كدبانو گفت كه صورت واقعه را با حكيم گفتم گفت كه استرهء تيز برداشته موئى چند از زير گلوى خواجه سترده به من ده تا افسون كنم كه اينخيال از دماغ او بيرون رود همان لحظه پيش خواجه رفته گفت مدتيست كه از شاخ احسان و ثمره امتنان تو محظوظ و بهرهمندم و حقوق نعمت تو بر ذمت من فراوانست بدانكه خاتون باغيرى در ساخته است و اسب تعلق در ميدان تعشق درتاخته و بناى صبر برانداخته ميخواهد كه ترا بقتل آورد و بنكاح معشوق درآيد و اگر اينمعنى را باور ندارى امروز به خانه رفته خود را در خواب ساز تا امارات صدق سخن بر تو ظاهر گردد خواجه به منزل رفته سر ببالين نهاده مترصد آن ميبود كه از زن چه فعل سر زند ناگاه ديد كه آنعورت با استرهء چون قطره آب بر سر بالين او آمد چون خواست كه موى بسترد خواجه گمان برد كه بقتل وى آمده است لاجرم برجسته به همان استره سر زن بيچاره را ببريد و خويشان زن از اينمعنى آگاه گشته خواجه را گرفته بقصاص رسانيدند و خاندانى بسبب غمازى آن غلام نمكبحرام بر باد رفت
حكايت : آوردهاند كه عبد الملك بن مروان منصور دواتدار را وزارت داد
با او گفت كه در خدمت ما از سه چيز اجتناب نماى كه آنسه خصلت سبب ذهاب عزت تو خواهد بود اول آنكه دروغ نگوئى كه دروغگوى در نظرها خوار و بيمقدار باشد دوم آنكه