صد خروار از اسباب سلطنت از مفارش بتكلف قيمتى و خيمه و خرگاه و غيرهما بايشان تسليم نمود و چون ايشان بخراسان رسيدند نوبتى ديگر عبد اللّه بن طاهر جمعى را فرستاده تا نيمشبى بر سر ايشان ريخته همه را اسير كرده ده نفر را كشتند و باقى را محبوس گردانيد و دست تصرف به آن اموال دراز كرده صورت را در قلم آورده بدار الخلافه فرستاد معتصم فرمود كه اسباب را ببغداد فرست و نقود را بلشكريان داده متوجه احمد بن نصر شو عبد اللّه بموجب فرموده عملنموده با سپاه فراوان متوجه جرجان شده بعد از محاربات بسيار احمد را اسير كرده ببغداد فرستاد و نامهاى افشين كه باحمد نوشته و او را بر مخالفت ترغيب نموده بود بدست آورده ارسال داشت معتصم افشين را طلبيده آن مكاتيب را به او نمود افشين انكار نموده گفت من از اين مراسلات خبر ندارم و اينها ساخته عبد اللّه ابن طاهر است معتصم از احمد بن نصر پرسيد كه اين نامها را احمد به تو نوشته بود يا نه احمد از افشين شرم داشته كه در حضور او بدين قضيه اقرار كند لاجرم گفت در اين باب افشين بيگناه است معتصم فرمود تا بضرب تازيانه از احمد اقرار كشيدند كه افشين اين نامها را به او نوشته است و معتصم افشين را مخاطب و معاتب ساخته گفت كه چنين مسموع من شده كه تو زند در خانهدارى و آن را تعظيم مينمائى و آنكتاب را حق ميدانى افشين جواب داد كه آنكتاب از پدران به من ميراث رسيده ديگرى گفت تو سجدهء آتش ميكنى بر زبان راند كه شما معتصم را كه اگر انگشت به آتش دراز كند انكشت مىشود سجده تعظيم ميكنيد اگر من آتش را سجده كنم چه شود گفتند تو بسنت ختان عمل ننمودهء جواب داد كه من در سى سالگى مسلمان شدم حيا مرا مانع بود كه عورت خود را به كسى بنمايم و شما كه دعوى اسلام ميكنيد اكثر سنن سنيه مصطفويه صلى اللّه عليه و إله را فرو ميگذاريد اگر من ترك سنتى كنم چه زيان دارد معتصم در خشم شده فرمود تا او را بر دار كردند و بعد از چند روز جثهء او را به آتش سوختند
حكايت : از ابو عمرنامى كه كاتب ديوان رسالت بود در زمان سلطان مسعود غزنوى منقولست كه
چون طغرل كافر - نعمت عبد الرشيد بن سلطان محمود را گرفته بقتل آورد و بر سرير سلطنت متمكن شد روزى نوشتكيننامى از سلاحداران با من گفت مىبينى كه آن سك كافر نعمت چگونه بر مخدوم خويش خروج كرده چه حركات از او صادر شد و اكنون بفراغت بر مسند سلطنت نشسته
ابر است بر جاى قمر زهر است بر جاى شكر * سنگست بر جاى گهر خار است بر جاى سمن