و من عزم جزم كردهام كه خود را فداى ايندولت سازم و كينه مخدومزادگان خويش از ايندولت برگشته بخواهم اگر كشته شوم بارى نام من بوفادارى بر صفحه روزگار بماند من گفتم اين مهمى كه تو پيش دارى كارى عظيم است در آنباب انديشه كن جواب داد كه چون من از سر جان برخاستهام چه انديشه كنم نوشتكين چند نفر از ارباب جلادت با خود در آنباب همداستان ساخته منتهز فرصت ميبودند تا روز نوروزى كه طغرل كافر - نعمت جشنى عظيم ساخته بود و چون ببارگاه آمده خواست كه برتخت نشيند نوشتكين و يارانش كه سلاحها در دست گرفته در زمرهء سلاحداران انتظام داشتند پيش رفتند از نوشتكين منقولست كه گفت چون نظر من بر طغرل افتاد چنان مضطرب شدم كه صداى دندانهاى من به گوش جمعى كه در پهلوى من ايستاده بودند ميرسيد لاجرم چوبى بدندان گرفته تا آنصدا كمتر شود و با ياران گفتم من دور باشى بر سينه اين سك ميزنم اگر كارگر آمد فبها المطلوب و الا شما بضرب ناخج تيز اعضاى او را ريزريز كنيد و چون طغرل نزديك رسيد چنان دورباشى بر سينهاش زدم كه يكوجب در سينهاش نشست و از بيم و هول بيفتادم و رفقاى من بضرب ناخج اعضاى او را پارهپاره كردند و من برجسته سرش را بريده بر سر نيزه كردم در آنحال ابو سهل زوزنى كه وزير او بود با جمعى از اعيان كه از اينحال خبر نداشتند و متوجه بارگاه بودند اينخبر شنيده هريك بگوشهء گريختند و امرا و سرداران سوار شده همت بر تعيين پادشاهى گماشتند و بسمع ايشان رسيد كه مسعود بن مودود بسلامت در قلعه مانده است و از تيغ بيداد طغرل جان برده على الفور او را طلبيده بر مسند سلطنت نشاندند و شئامت كفران نعمت شامل طغرل كافر نعمت شده بجهنم پيوست .
فصل هفتم از جزو هفتم در مذمت غمز و سعايت
در تاريخ ملوك عجم مسطور است كه يكى از تجمل و تكبر بنى ساسان آنبود كه عوام را از تناول بعضى از طعامها كه مخصوص پادشاهان بودى منع مينمودند و اگر بسمع ايشان ميرسيد كه شخصى بتناول آن اطعمه و اغذيه ميپردازد او را ايذا ميكردند نوبتى مردى از اهل حرفه لشكريرا بضيافت برده و در آنباب تكلف بسيار كرده بعضى از طعامها كه خاصهء كسرى بود بمجلس آورد و لشكرى بعد از طعام خوردن به خدمت كسرى بعرض رسانيد كه فلان بازارى بر ترتيب طعامهاى خاصه جرأت نموده